زمين نگاه مىكرد ، گويا حاجتى داشت و حيا مىكرد اينكه ابتداء به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بگويد .
ام سلمه گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىدانست آنچه را كه على در نفس خود اراده داشت ، پس فرمود : اى ابو الحسن ! همانا مىبينم كه براى حاجتى آمدهاى ، حاجت خود را بگو و ظاهر كن آنچه را كه پيش خود اراده كردهاى ، هر حاجتى كه باشد نزد من برآورده است .
على عليه السّلام گفت : گفتم : پدر و مادرم فداى تو باد ، تو مىدانى كه مرا از عمويت ابى طالب گرفتى و از فاطمه دختر اسد ، و من كودكى بودم و عقلى نداشتم ، مرا به غذاى خود غذا دادى ، و به ادب خود ادب كردى ، و در نيكى و مهربانى براى من افضل از ابى طالب و فاطمه بنت اسد بودى ، و خداى عزّ و جل مرا به سبب تو راهنمائى كرد ، و بدست تو هدايت شدم ، و مرا دستگيرى كرد و نجات داد از آنچه پدران و عموهاى من از سرگردانى و شركى كه داشتند ، و تو اى رسول خدا بذات خدا سوگند ، اختيار شدهء من و ذخيرهء منى در دنيا و آخرت ، من دوست داشتم اكنون كه خدا بازوى مرا به تو محكم كرده براى من خانهاى باشد و زنى داشته باشم كه به آن سكونت و آرامشى پيدا كنم ، اكنون با كمال ميل آمدهام كه خواستگارى كنم دختر تو فاطمه را ، آيا او را با من تزويج مىكنى اى رسول خدا ؟
بقيّهء خبر
قالت أم سلمة : فرأيت وجه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يتهلّل فرحا و سرورا ، ثم تبسّم في وجه علي عليه السّلام ، و قال له : يا أبا الحسن ، فهل معك شيء أزوّجك به ؟
فقال له علي : فداك أبي و أمّي ! و اللّه ما يخفى عليك من أمري شيء ، لا أملك إلّا سيفي و درعي و ناضحي ، ما أملك شيئا غير هذا .
فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : يا علي ، أمّا سيفك فلا غناء بك عنه ، تجاهد به في سبيل اللّه و تقاتل به أعداء اللّه ، و أمّا ناضحك فتنضح به على نخلك و أهلك و تحمل عليه رحلك في سفرك ، و لكنّي قد زوّجتك بالدرع و رضيت بها منك . يا أبا الحسن ، أأبشّرك ؟