تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
خطب الأشراف من قريش إلى رسول اللّه ابنته فاطمة فردّهم ، و قال : إن أمرها إلى ربّها إن شاء أن يزوّجها زوّجها ، فما يمنعك أن تذكرها لرسول اللّه و تخطبها منه ؟ فإنّي أرجو أن يكون اللّه سبحانه و تعالى و رسوله إنّما يحبسانها عليك .

ترجمه

يعنى : چون فاطمه دختر رسول خدا دريافت آنچه را كه زنان درمىيابند ، بزرگان قريش كه از اهل سابقه و فضل بودند در اسلام و داراى شرافت و مال بودند او را خواستگارى كردند ، و هر يك از قريش او را خواستگار شدند رسول خدا از او روى مىگردانيد ، تا اندازه‌اى كه آن مرد چنين گمان مىكرد در پيش خود كه رسول خدا بر او غضبناك است ، يا اينكه دربارهء او به رسول خدا از جانب خدا وحيى از آسمان نازل شده . ابو بكر بن ابى قحافه او را از رسول خدا خواستگارى كرد ، رسول خدا فرمود : امر او با پروردگار اوست ، پس از ابو بكر عمر خواستگارى كرد همان جوابى كه به ابو بكر فرموده بود به او فرمود . روزى ابا بكر و عمر در مسجد رسول خدا با همديگر نشسته بودند و سعد بن معاذ انصارى اوسى با ايشان بود ، و در امر فاطمه مذاكره مىكردند ، ابو بكر گفت : اشراف قريش او را خواستگارى كردند رسول خدا آنها را رد كرد و فرمود امر او با پروردگار اوست اگر بخواهد او را تزويج مىكند ، و على بن ابى طالب او را از رسول خدا خواستگارى نكرده ، و همانا نمىبينم كه على را از اين امر منع كند مگر از جهت در دست نداشتن چيزى ، و آنچه در پيش نفس خود مىپندارم اين است كه خدا و رسول او ، او را براى على نگاه داشته‌اند . راوى گفت : پس ابو بكر رو كرد به عمر و سعد بن معاذ و گفت : آيا حاضر هستيد برخيزيم و برويم نزد على براى يادآورى كردن به او كه اگر براى در دست نداشتن چيز است با او مواسات كنيم و او را كمك كنيم و حاجت او را برآوريم ؟
جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 217 | سيد حسن مير جهانى طباطبائى