تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
فرش‌هاى بهشت ، و بر سر او تاجى است از نور ، و در دو گوش او دو گوشواره است از نور كه نور آنها روشن كرده است همهء بهشت را از خوش‌روئى او ، آدم گفت : حبيب من جبرئيل ! اين دختر كيست كه نور روى او همهء بهشت را روشن كرده ؟ گفت : اين فاطمه دختر محمّد كه پيغمبرى است از فرزندان تو كه در آخر زمان مىباشد . آدم گفت : اين تاجى كه بر سر او است چيست ؟ جبرئيل گفت : شوهر او على بن ابى طالب است . ابن خالويه گفته كه : پنج چيز را در كلام عرب « بعل » مىگويند : شوهر ، و بت از قول خدا كه فرموده
أَ تَدْعُون بَعْلًا
يعنى آيا بت را مىخوانيد ، و اسم زنيست كه بعلبك بنام او است ، و بعل از درخت خرما آن چيزى است كه برگ‌ها يعنى ريشه‌هاى خود شرب مىكند بدون آنكه آن را آب دهند ، و آسمان را عرب بعل مىگويند چنانچه مىگويند : السماء بعل الأرض . آدم گفت : اين دو گوشواره‌اى كه در دو گوش او است چيست ؟ جبرئيل گفت : دو فرزندش حسن و حسين‌اند . آدم گفت : حبيب من جبرئيل ! آيا پيش از من آفريده شدند ؟ جبرئيل گفت : ايشان در علم مشكل خدا موجود بوده‌اند به چهار هزار سال - بنابر خبر كشف الغمّه ، و به چهل هزار سال بنابر خبر منهاج الحق - پيش از اينكه تو آفريده شوى . بيست و چهارم : ندا كردن نداكننده‌اى در روز قيامت از باطن عرش كه همهء اهل محشر سرهاى خود را فرود بيندازند ، و چشم‌هاى خود را بپوشند ، تا فاطمه سلام اللّه عليها بگذرد بر صراط ، پس او مىگذرد در حالتى كه با اوست هفتاد هزار كنيز از حور العين ، چنانچه عامّه و خاصّه روايت كرده‌اند . و در خبر ديگر چون خواهد وارد محشر شود بر ناقه‌اى از نور سوار است كه زمام آن ناقه از مرواريدتر ، و ملكى بنام زوقائيل مهار ناقهء او را مىكشد در حالتى