قبرى كندهاند ، پس سلام كردم و در خدمت آن جناب نشستم ، حضرت فرمود كه : براى چه آمدهاى ؟ گفتم : آمدهام كه از احوال شما خبرى گيرم ، چون نظر من بر قبر افتاد گريان شدم ، حضرت فرمود كه : گريان مباش كه در اين وقت از ايشان آسيبى به من نمىرسد ، گفتم : الحمد للَّه ، پس مسألهاى چند از آن جناب پرسيدم . چون جواب مسائل را بيان كرد فرمود كه : برخيز وداع كن و بيرون رو كه ايمن نيستم كه از آن لعين ضررى به تو رسد « 1 » . قطب راوندى روايت كرده است از ابن اورمه كه گفت : در زمان متوكّل به سرّ من رأى رفتم ، شنيدم كه متوكّل لعين حضرت امام على نقى عليه السّلام را در خانهء سعيد حاجب محبوس كرده است براى استعلام احوال آن جناب به خانهء سعيد رفتم ، چون نظرش بر من افتاد گفت : آيا مىخواهى خداى خود را ببينى ؟ گفتم : منزّه هست خدا از آنكه ديدهها او را دريابد ، گفت : آن كسى را مىگويم كه شما امام مىدانيد ، گفتم : مىخواهم ، گفت : مرا امر كردهاند به كشتن او ، و فردا او را به قتل خواهم رسانيد . پس رخصت داد كه به خدمت آن جناب رفتم ، چون داخل شدم ديدم كه آن امام معصوم در حجرهاى نشسته است و پيش روى او قبرى مىكنند ، چون سلام كردم ، و جواب شنيدم و آن قبر را مشاهده كردم ، بىتاب شدم و گريستم ، حضرت فرمود كه : سبب گريهء تو چيست ؟ گفتم : چون نگريم و تو را بر اين حال مىبينم ، و قبر از براى تو حفر مىنمايند ؟ حضرت فرمود كه : گريه مكن كه ايشان را ميسّر نخواهد شد اين امر ، تا دو روز ديگر خون متوكّل و حاجب هر دو ريخته خواهد شد ، و چنان شد كه حضرت فرمود « 2 » . ايضاً به سند معتبر از فضل بن احمد كاتب روايت كرده است كه گفت : روزى من با معتز به مجلس متوكّل رفتم ، او بر كرسى نشسته و فتح بن خاقان نزد او ايستاده بود ، پس معتز سلام كرد و ايستاد ، من در عقب او ايستادم ، و قاعده چنان بود كه هرگاه معتز داخل مىشد او را مرحبا مىگفت و تكليف نشستن مىكرد ، در اين روز از غايت غضب و تغييرى كه در حال او بود متوجّه معتز نشد و با فتح بن خاقان سخن مىگفت ، و هر ساعت صورتش متغيّر مىگرديد ، و شعلهء غضبش افروختهتر مىشد ، و به فتح بن خاقان مىگفت : آنكه تو در
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 982
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٨٢
هامش
( 1 ) معانى الاخبار 123 .
( 2 ) خرايج 1 / 412 .