« 1 » و ايشان بعد از پى كردن ناقه به سه روز هلاك شدند . من چون اين سخن را از او شنيدم ، او را دشنام دادم و بيرون كردم ، و چون او بيرون رفت ، با خود انديشه كرد كه بسا باشد كه اين سخن راست باشد ، اگر احتياطى در امور خود بكنم به من ضررى نخواهد داشت ، پس اموال خود را پراكنده كردم و انتظار انقضاى سه روز را مىكشيدم . چون روز سوّم شد ، منتصر فرزند متوكّل با جمعى از اتراك و غلامان مخصوص او به مجلس آن لعين آمدند و او را با فتح بن خاقان پاره پاره كردند . بعد از مشاهدهء اين حال ، اعتقاد به امامت آن حضرت كردم ، و به خدمت او رفتم آنچه ميان من و آن معلّم گذشته بود عرض كردم ، فرمود كه : معلّم راست گفت ، من در آن روز بر او نفرين كردم ، و حق تعالى دعاى مرا مستجاب گردانيد « 2 » . ابن بابويه و ديگران روايت كردهاند از صقر بن ابى دلف كه چون حضرت امام على نقى عليه السّلام را به سرّ من رأى آوردند ، به خدمت آن حضرت رفتم كه خبرى از احوال آن جناب بگيريم ، و آن حضرت را نزد زراقى حاجب متوكّل محبوس كرده بودند ، چون نزد او رفتم گفت : چهكار دارى ؟ گفتم : به ديدن شما آمدهام ، ساعتى نشستم چون مجلس خلوت شد ، گفت : گويا آمدهاى كه خبرى از صاحب و امام خود بگيرى ، من ترسيدم و گفتم : صاحب من خليفه است ، گفت : ساكت شو كه مولاى تو بر حق است ، و من نيز اعتقاد تو دارم و او را امام مىدانم ، پس گفت : آيا مىخواهى نزد او به روى ؟ گفتم : بلى ، گفت : صبر كن كه صاحب البريد بيرون رود . چون بيرون رفت ، كسى با من همراه كرد و گفت : ببر او را نزد علوى كه محبوس است ، و او را نزد او بگذار و برگرد . چون به خدمت آن جناب رفتم ديدم بر روى حصيرى نشسته است ، و در برابرش
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 981
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٨١
داشتم نقل كردم ، او سوگند داد مرا كه : تو البتّه از آن حضرت شنيدى اين سخن را ؟ ! من سوگند ياد كردم كه شنيدم ، پس گفت : فكر كار خود بكن كه متوكّل سه روز ديگر هلاك مىشود تا از قضيّهء او آسيبى به تو نرسد ، من گفتم : از چه دانستى ؟ گفت : براى آنكه آن حضرت دروغ نمىگويد ، حق تعالى در قصّهء قوم صالح فرموده است :
تَمَتَّعُوا فِي دارِكُم ثَلاثَةَ أَيَّام
هامش
( 1 ) سورهء هود / آيهء 65 .
( 2 ) مهج الدعوات 266 .