حق او سخن مىگوئى چنين و چنان كرده است ، و فتح آتش خشم او را فرو مىنشانيد و مىگفت : اينها بر او افتراست و او از اينها برى است ، فايده نمىكرد و خشم او زياده مىشد و مىگفت : به خدا سوگند كه اين مرائى را مىكشم كه دعوى دروغ مىكند و رخنه در دولت من مىافكند . پس گفت : بياور چهار نفر از غلامان ترك را ، چون حاضر شدند ، به هر يك از ايشان شمشيرى داد و ايشان را امر كرد كه چون امام على نقى عليه السّلام حاضر شود ، او را به قتل آورند ، گفت : به خدا سوگند كه بعد از كشتن ، جسد او را خواهم سوخت . بعد از ساعتى ديدم كه حجّاب آن ملعون آمدند و گفتند : آمد ، ناگاه ديدم كه حضرت داخل شد و لبهاى مباركش حركت مىكرد و دعائى مىخواند ، و اثر اضطراب و خوف به هيچ وجه در آن حضرت نبود . چون نظر آن لعين بر حضرت افتاد ، خود را از كرسى به زير افكند و به استقبال حضرت شتافت و او را در بر گرفت و دست مباركش را و ميان دو ديدهاش را بوسيد ، و شمشير در دستش بود گفت : اى فرزند رسول خدا ، اى بهترين خلق ، اى پسر عم من و مولاى من ، اى ابو الحسن براى چه تصديق كشيده و آمدهاى در چنين وقتى ؟ حضرت فرمود : پيك تو آمد در اين وقت و مرا طلبيد ، متوكّل گفت : دروغ گفته است آن ولد الزّنا ، گفت : برگرد اين سيّد من به هر جا كه خواهى برو ، پس وزير و فرزند و خويشان خود را گفت كه : مشايعت آن حضرت بكنيد . چون نظر غلامان ترك بر آن حضرت افتاد ، نزد آن حضرت بر زمين افتادند و تعظيم آن حضرت نمودند . چون بيرون رفت ، متوكّل غلامان را طلبيد و ترجمان را گفت كه از ايشان سؤال كن كه به چه سبب او را سجده و تعظيم كردند ، ايشان گفتند : از مهابت آن حضرت بىاختيار شديم . چون پيدا شد ، در دور او زياده از صد شمشير برهنه ديديم ، و آن شمشيردار را نمىتوانستيم ديد ، و مشاهدهء اين حالت مانع شد ما را از آنكه امر تو را به عمل آوريم ، و دل ما پر از خوف و بيم شد ، پس متوكّل رو به فتح آورد و گفت : اين امام توست و خنديد ، فتح شاد شد به آنكه آن بليّه از آن جناب گذشت و مصداق احوال او به ظهور آمد « 1 » .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 983
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٨٣
هامش
( 1 ) خرايج 1 / 417 .