تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 861

مساهمون:

ص٨٦١
نامهء عبد الملك را بر او خواند ، پدرم گفت : چند روز مرا مهلت بده ، والى گفت : چنين باشد ، پس پدرم متاعى چند كه مشتمل بود بر آنها كه عبد الملك مىخواست از شمشير و زره و عصا و انگشتر و غير آنها مهيّا كرد و براى والى فرستاد ، والى آنها را براى عبد الملك فرستاد ، و عبد الملك به ديدن آنها بسيار شاد شد و زيد را طلبيد و آنها را به او نمود . چون زيد آنها را ديد گفت : تو را بازى داده است و هيچ‌يك از اينها از امتعهء حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيست . پس عبد الملك به پدرم نوشت كه : مال ما را گرفتى و آنچه طلب كرده بوديم براى ما نفرستادى ، پدرم در جواب او نوشت كه : آنچه من ديدم براى تو فرستادم ، خواهى باور كن و خواهى باور مكن ، پس به ظاهر عبد الملك تصديق آن حضرت كرد ، و اهل شام را طلبيد ، و براى مفاخرت آن متاعها را به ايشان نمود و گفت : اينها متاعهاى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است كه براى من فرستاده‌اند . و به حسب ظاهر زيد را گرفت و مقيّد و محبوس گردانيد و گفت : اگر نه آن بود كه نمىخواهم به خون هيچ‌يك از شما فرزندان فاطمه مبتلا گردم ، هرآينه تو را به قتل مىآوردم ، و نامه‌اى نوشت به پدرم كه : پسر عمّت را براى تو فرستادم كه تو او را تأديب نمائى و در خدمت تو باشد ، و زينى از براى آن حضرت فرستاد كه بر آن سوار شود . چون زيد را به خدمت حضرت آوردند ، حضرت به نور امامت دانست كه آنها همه مكر و حيله است ، و آن ملعون زيد را فرستاده است كه آن حضرت را شهيد كند ، پس آن امام مظلوم به زيد گفت : واى بر تو چه بسيار عظيم است آنچه اراده كرده‌اى ، و اين چه امور شنيعه است كه بر دست تو جارى مىشود ، و گمان مىكنى كه من نمىدانم كه تو در چه‌كارى ، من مىدانم اين زين را از چوب كدام درخت تراشيده‌اند ، و در آن چه چيز تعبيه كرده‌اند ، و ليكن چنين مقدّر شده است كه شهادت من به اين نحو باشد . پس آن زين را به امر خليفهء ملعون بر اسب زدند و حضرت سوار شد ، و در آن زهرى تعبيه كرده بودند ، و بدن مكرّمش ورم كرد و آثار موت در خود مشاهده نمود ، پس فرمود كه كفنهاى آن جناب را حاضر كردند ، و در ميان آن ، جامه‌هاى سفيد بود كه حضرت در آنها احرام بسته بود ، فرمود كه : آنها را در ميان كفنهاى من قرار بدهيد ؛ و سه روز در درد و
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 861 | العلامة المجلسي