زمين بلند كن ، و آب بر قبر من بريز ، و اهل مدينه را گواه گرفت . چون ايشان بيرون رفتند گفتم : اى پدر بزرگوار ! آنچه مىفرمودى به عمل مىآوردم و احتياج به گواه نبود ، حضرت فرمود : اى فرزند ! اين گواه را گرفتم كه بدانند توئى وصىّ من ، و در امامت با تو منازعه نكنند « 1 » . گفتم : اى پدر بزرگوار ! من امروز تو را از همه روز صحيحتر مىيابم و آزارى در تو مشاهده نمىكنم ، و آن جناب فرمود : آن دو كه مرا در آن مرض خبر دادند كه صحّت مىيابم ، در اين مرض نزد من آمدند و گفتند : به عالم بقا رحلت مىنمائى « 2 » . به روايت ديگر فرمود : اى فرزند گرامى مگر نشنيدى كه على بن الحسين عليه السّلام از پس ديوار مرا ندا كرد كه : اى محمّد بيا و زود باش كه ما انتظار تو مىكشيم « 3 » . و در بصائر الدّرجات منقول است كه امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود كه : در شب وفات پدر بزرگوار خود ، نزد آن جناب رفتم كه با او سخن گويم ، اشاره كرد كه دور شو ، و با كسى رازى مىگفت كه من او را نمىديدم ، يا آنكه با پروردگار خود مناجات مىكرد ، پس بعد از ساعتى به خدمت او رفتم فرمود كه : اى فرزند گرامى من در اين شب دار فانى را وداع مىكنم و به رياض قدس ارتحال مىنمايم ، و در اين شب حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به عالم بقا رحلت نمود ، و در اين وقت پدرم على بن الحسين عليه السّلام براى من شربتى آورد كه من آشاميدم ، و مرا بشارت لقاى حق تعالى داد « 4 » . قطب راوندى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه چون شب وفات پدر بزرگوارم شد و حال او متغيّر شد ، چون آب وضوى آن حضرت را هر شب نزديك رختخواب او مىگذاشتند دو مرتبه فرمود : بريزيد آب را ، مردم گمان كردند كه از بيهوشى تب اين سخن مىفرمايد ، من رفتم و آب را ريختم ، ديدم كه موشى در آن آب افتاده بود ، و حضرت به نور امامت در آن حال دانسته بود « 5 » .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 863
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٦٣
هامش
( 1 ) كافى 3 / 144 و 200 .
( 2 ) بصائر الدرجات 481 .
( 3 ) بصائر الدرجات 482 .
( 4 ) بصائر الدرجات 482 .
( 5 ) خرايج 2 / 711 .