الحسن سخن نگويم ، و اعتماد بر تو كردم ، و اگر تو نيز متعرّض او نشوى حق ما ضايع مىشود .
چون زيد شنيد كه پدرم متعرّض جواب او خواهد شد ، شاد گرديد كه من او را در نظر مردم بىقدر خواهم كرد ، پس به نزد پدرم امام محمّد باقر عليه السّلام آمد و گفت : بيا برويم به خانهء قاضى . چون حضرت از خانه بيرون آمد ، او را نصيحت كرد كه : از اين دعوى ناحق بگذر و با دوستان خدا بىجهت مخاصمت مكن ، اگر خواهى معجزهاى بر تو ظاهر كنم كه بدانى حق با من است ، بدان كه كاردى در دست دارى و از من پنهان كردهاى ، اى كارد به قدرت خدا به سخن درآ و گواهى بده براى من ، ناگاه كارد از دست او جدا شد و بر زمين افتاد و به زبان فصيح گفت : اى زيد توئى ستمكار و حضرت امام محمّد باقر احق و سزاوارتر است از تو ، اگر دست از مخاصمت او بر ندارى تو را هلاك مىكنم ، زيد از مشاهدهء اين حال مدهوش شد و افتاد . پس پدرم دست او را گرفت و برخيزانيد و فرمود :
اگر به سخن آيد اين سنگى كه بر روى او ايستادهايم آيا قبول مىكنى حق از من است ؟
گفت : بلى ، پس آن جناب سنگ كه زيد بر آن ايستاده بود به حركت در آمد به شدّتى كه نزديك بود شكافته شود ، و از آن جانبى كه پدرم بر روى آن ايستاده بود حركت نكرد ، آن سنگ به سخن آمد و گفت : اى زيد تو ستم مىكنى و محمّد باقر اولى است به حق از تو ، پس دست از او بردار و گرنه تو را به قتل مىرسانم . باز زيد مدهوش شد و بر زمين افتاد .
پدرم دست او را گرفت و به حال خود برگردانيد و فرمود كه : اگر به سخن آيد اين درختى كه نزديك ماست و براى من گواهى دهد آيا باور خواهى كرد ؟ گفت : بلى ، پس پدرم درخت را طلبيد ، و آن درخت به قدرت حق تعالى هر سخت و سست را به حركت در آورد ، و زمين را شكافت و به نزديك ايشان آمد تا آنكه شاخههاى خود را بر سر ايشان گسترانيد ، و به قدرت خدا به سخن در آمد و گفت : تو ستمكارى و محمّد سزاوارتر است به حق از تو ، دست از اين سخن بردار و گرنه تو را هلاك كنم ، پس زيد مدهوش شد و افتاد ، و پدرم دست او را گرفت برخيزانيد ، و درخت به جاى خود برگشت .
پس زيد سوگند ياد كرد كه ديگر منازعت و مخاصمت با پدرم نكند ، و حضرت
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 859
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٥٩