تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 858

مساهمون:

ص٨٥٨

حضرت نظر كردند . پس مرد پيرى از اهل مدين پدرم را بدان حالت مشاهده كرد ، به صداى بلند ندا كرد در ميان شهر كه : از خدا بترسيد اى اهل مدين كه اين مرد در موضعى ايستاده كه در وقتى كه شعيب قوم خود را نفرين كرد ، در اين موضع ايستاده بود ، به خدا سوگند كه اگر در بر روى او نگشائيد ، مثل آن عذاب بر شما نازل خواهد شد . پس ايشان ترسيدند و در را گشودند و ما را در منازل خود فرود آوردند و طعام دادند ، و ما روز ديگر از آنجا بيرون رفتيم ، پس والى مدين آن قصّه را به هشام نوشت ، آن ملعون به او نوشت كه آن مرد پير را به قتل رساند « 1 » . به روايت ديگر : آن مرد پير را طلبيد ، و پيش از رسيدن به هشام به رحمت الهى و اصل شد ، پس هشام به والى مدينه نوشت كه پدرم را به زهر هلاك كند ، و پيش از آنكه اين اراده به عمل آيد هشام به درك اسفل جحيم و اصل شد « 2 » . كلينى به سند صحيح از زراره روايت كرده است كه گفت : روزى از امام محمّد باقر عليه السّلام شنيدم كه فرمود : در خواب ديدم كه بر سر كوه بلندى ايستاده بودم ، و مردم از هر طرف بر آن كوه بالا مىآمدند بسوى من ، چون مردم بسيار جمع شدند بر اطراف آن كوه ، ناگاه كوه بلند شد و مردم از هر طرف فرو مىريختند ، تا آنكه اندك جماعتى بر آن كوه ماندند ، و پنج مرتبه چنين شد ، و گويا آن جناب آن خواب را به وفات خود تعبير فرمودند ، و بعد از پنج شب از اين خواب به رحمت رب الارباب و اصل گرديد « 3 » . قطب راوندى به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام روايت كرده است كه زيد بن الحسن با پدرم مخاصمه‌اى داشت در اوقاف حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، مىگفت : فرزند امام حسن عليه السّلام كه فرزند بزرگتر است اولى است از فرزند امام حسين عليه السّلام ، پس روزى زيد عم مرا به خانهء قاضى برد ، در اثناى خصومت با عم من گفت كه : ساكت شو اى فرزند كنيز سندى ، عمّم گفت : اف باد بر خصومتى كه نام مادران مذكور شود ، و ديگر تا زنده‌ام با تو سخن نخواهم گفت ، و نزد پدرم آمد و گفت : اى برادر سوگند ياد كردم كه ديگر با زيد بن

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 46 / 306 .
( 2 ) قصص الأنبياء راوندى 145 .
( 3 ) كافى 8 / 182 .