تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 822

مساهمون:

ص٨٢٢
و بر او نماز كرد ، او را دفن كرد و سه روز بر سر قبر او ماند و تلاوت قرآن مىكرد ، چون روز سوّم شد صداى گريه و نوحهء بسيار شنيد ، و زنان و مردان بسيار ديد كه مويها پريشان كردند ، و گريبانها دريده‌اند ، و روها سياه كرده‌اند ، و علمهاى بسيار بلند كرده‌اند ، و از كثرت مردان و زنان راهها پر شده است ، زيد گمان كرد كه متوكّل مرده است ، پرسيد : جنازهء كيست ؟ گفتند : اين جنازهء ريحانه است يكى از كنيزان متوكّل كه او را بسيار دوست مىداشته است ، پس او را دفن كردند و انواع رياحين و مشك و عنبر بسيار بر قبر او فشاندند و قبّهء عالى بر قبر او بنا كردند . چون زيد اين حالت را مشاهده كرد ، خاك بر سر خود افشاند ، و گريبان خود را پاره پاره كرد ، و فرياد بر آورد كه : وا ويلاه وا اسفا ، حسين در كربلا غريب و تشنه كشته مىشود و فرزندانش را مىكشند و زنانش را اسير مىكنند و كسى بر او گريه نمىكند ، و بعد از آن سعى مىكنند كه قبرش را بر طرف كنند ، و او جگرگوشهء محمّد مصطفى است و نور ديدهء علىّ مرتضى است و سرور سينهء فاطمهء زهرا است ، و براى كنيز سياهى اين قدر نوحه و گريه مىكنند و او را به اين اكرام و احترام دفن مىكنند . پس شعرى چند در اين باب انشاء كرد و به يكى از حاجبان متوكّل داد كه به او برساند ، چون متوكّل آن ابيات را خواند ، در خشم شد و او را طلبيد و تهديد و وعيد بسيار كرد ، و زيد او را نصيحت بسيار كرد ، پس متوكّل در خشم شد و گفت : كيست ابو تراب كه تو اين قدر مدح فرزندان او مىكنى ؟ زيد گفت كه : تو فضيلت و شرف او را زياده از من مىدانى ، به خدا سوگند كه انكار فضل او نمىكند مگر كافرى ، و دشمن نمىدارد او را مگر منافقى ، و از فضايل آن حضرت بسيار نقل كرد تا آنكه متوكّل امر كرد كه او را به زندان بردند . چون شب شد ، آن ملعون به خواب رفت ، در خواب ديد كه شخصى آمد بر سر او و سرپائى بر او زد كه : برخيز و زيد را از حبس به در آور ، اگر نه همين ساعت تو را مىكشم . پس برخاست و زيد را طلبيد و خلعت داد و نوازش كرد و گفت : هر حاجتى كه خواهى بطلب ، گفت : حاجت من آن است كه رخصت دهى كه قبر امام مظلوم را عمارت كنم و متعرّض زايران او نشوى ، متوكّل گفت : رخصت دادم ، پس زيد خوش‌حال بيرون آمد و در