تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 809

مساهمون:

ص٨٠٩
ايوان رسيدم ، يساولان نگذاشتند كه نزديك روم ، چون أبو بكر در محل خود قرار گرفت مرا صدا زد كه : پيش بيا ، من نيز به ايوان بالا رفتم و پيراهنى و ازارى پوشيده بودم ، پس مرا نزديك خود نشانيد ، موسى گفت : به شفاعت اين مرد آمده‌اى ؟ گفت : نه اين را آورده‌ام كه بر تو گواه بگيرم ، گفت : در چه چيز مىخواهى گواه بگيرى ؟ و در آن ايّام آن ملعون فرستاده بود و حوالى قبر شريف امام حسين عليه السّلام را شخم كرده بود و تخم پاشيده كه اثر قبر آن حضرت را بر طرف كند ، أبو بكر گفت : چون ديدم آنچه تو كردى با اين قبر ، آمدم كه با تو سخن گويم ، موسى گفت : كدام قبر ؟ أبو بكر گفت : قبر حسين بن على پسر فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . چون موسى اين سخن را شنيد ، چنان غضب بر او مستولى شد كه نزديك بود كه بتركد ، پس گفت : تو را با اين كارها چه‌كار است ؟ گفت : بشنو تا تو را خبر دهم : بدان كه من در خواب ديدم كه بيرون رفتم بسوى قوم خود بنى غاضره ، چون به پل كوفه رسيدم ، ده خنزير رو به من آوردند ، حق تعالى مرا به مردى از بنى اسد از شرّ ايشان نجات داد و گذشتم . چون به شاهى رسيدم ، راه را گم كردم و در آنجا پيرزالى را ديدم به من گفت : ارادهء كجا دارى ايّها الشّيخ ؟ گفتم : ارادهء غاضريّه دارم ، گفت : در اين وادى برو چون به آخر وادى مىرسى راه از براى تو پيدا مىشود ، من چنين كردم و راه را يافتم ، چون به نينوا رسيدم در آنجا مرد پيرى را ديدم كه نشسته بود ، پرسيدم كه : از مردم كجائى ؟ گفت : از مردم اين قريه ، گفتم : چند سال بر تو گذشته است ؟ گفت : حساب عمر خود را ندارم و ليكن به خاطرم مىآيد كه در اين بيابان اين آب فرات را منع كردند از حسين بن على و اهل بيت و اصحاب او ، و از وحشيان و حيوانات منع نكردند ، گفتم : واى بر تو آن واقعه را به خاطر دارى ؟ گفت : آرى به حق آن خداوندى كه آسمان را بلند كرده است كه من به ديدهء خود آن واقعه را ديدم ، و اكنون مىبينم تو را و اصحاب تو را كه اعانت مىكنيد بر امرى كه ديده‌هاى مسلمانان را بايد كه مجروح كند از گريه و زارى اگر در دنيا مسلمانى بوده باشد ، گفتم : آن واقعه كدام است ؟ گفت : آنچه حاكم شما كرد و شما بر او انكار نكرديد كه قبر فرزند رسول خدا را شخم كرد و آب بر آن بست و زراعت كرد ، گفتم : آن قبر