هشتاد و سه هزار كس را از شما به قتل رسانم ، پس حجّاج در خشم شد و يكى از ملازمان را گفت : شمشير خود را به جلّاد بده تا او را گردن بزند . چون جلّاد شمشير را گرفت و به سرعت متوجّه او شد كه او را گردن بزند ، به سر در آمد و شمشير در شكمش آمد و شكمش شكافته شد و مرد ، پس جلّاد ديگر را طلبيد ، چون متوجّه قتل او شد ، عقربى او را گزيد افتاد و مرد . پس مختار گفت : اى حجّاج نمىتوانى مرا كشت ، به خاطر آور آنچه نزار بن معد بن عدنان به شاپور ذى الاكتاف گفت در وقتى كه شاپور عربان را مىكشت و ايشان را مستأصل مىكرد ، حجّاج گفت : بگو چه بوده است آن ؟ مختار گفت : در وقتى كه شاپور عربان را مستأصل مىكرد ، نزار فرزندان خود را امر كرد كه او را در زنبيلى گذاشتند و بر سر راه شاپور آويختند ، چون شاپور به نزد او رسيد و نظرش بر او افتاد گفت : تو كيستى ؟
گفت : منم مردى از عرب و از تو سؤالى دارم ، گفت : بپرس ، نزار گفت : به چه سبب اين قدر از عرب را مىكشى و ايشان بدى نسبت به تو نكردهاند ؟ شاپور گفت : براى آن مىكشم كه در كتب ديدهام كه مردى از عرب بيرون خواهد آمد كه او را محمّد گويند ، و دعوى پيغمبرى خواهد كرد ، و ملك و پادشاه عجم بر دست او بر طرف خواهد شد ، پس ايشان را مىكشم كه او به هم نرسد ، نزار گفت : اگر آنچه ديدهاى در كتب دروغگويان ديدهاى ، روا نباشد كه بىگناه چند را به گفتهء دروغگوئى به قتل رسانى ، و اگر در كتب راستگويان ديدهاى پس خدا حفظ خواهد كرد آن اصلى را كه آن مرد از او بيرون مىآيد و تو نمىتواني كه قضاى خدا را بر هم زنى و تقدير حق تعالى را باطل گردانى ، و اگر از جميع عرب نماند مگر يك كس ، آن مرد از او به هم خواهد رسيد ، شاپور گفت : راست گفتى اى نزار ، يعنى :
لاغر و نحيف ، و به اين سبب او را نزار گفتند ، پس سخن او را پسنديد و دست از عرب برداشت .
اى حجّاج حق تعالى مقدّر كرده است كه از شما سيصد و هشتاد و سه هزار كس به قتل رسانم ، يا خدا تو را مانع مىشود از كشتن من يا اگر مرا بكشى بعد از كشتن زنده خواهد كرد كه آنچه مقدّر كرده است به عمل آورم ، و گفتهء رسول خدا حق است و در آن شكّى نيست .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 801
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٠١