تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 804

مساهمون:

ص٨٠٤

ديدم كه كودكى بود ، و حضرت امير المؤمنين عليه السّلام او را در دامن خود نشانيده بود و دست بر سر او مىكشيد و مىگفت كه : يا كيّس يا كيّس ، يعنى : اى بزرگ و دانا « 1 » . ايضاً به سند حسن روايت كرده كه حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود : دشنام مدهيد مختار را كه او كشت كشندگان ما را و طلب خون ما كرد و زنان بىشوهر ما را به شوهر داد ؛ در وقت تنگدستى ، مال ميان ما قسمت كرد « 2 » . ايضاً به سند معتبر از عبد اللَّه بن شريك روايت كرده‌اند كه گفت : در روز عيد اضحى رفتم به خدمت حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام در منى ، و حضرت تكيه فرموده بود و حلّاقى طلبيده بود كه سر مبارك خود را بتراشيد ، چون در خدمت آن جناب نشستم مرد پيرى از اهل كوفه داخل شد و دست آن حضرت را گرفت كه ببوسد ، آن جناب مانع شد فرمود : تو كيستى ؟ گفت : منم حكم پسر مختار ، حضرت او را طلبيد و او را بسيار نزديك خود نشاند ، پس آن مرد گفت : مردم در باب پدر من گفتگو بسيار مىكنند ، و من مىخواهم كه از تو بشنوم و هر چه بفرمائى در حق او اعتقاد كنم ، آن جناب فرمود : مردم چه مىگويند ؟ گفت : مىگويند كه دروغگو بود ، و هر چه بفرمائى من در حق او اعتقاد خواهم كرد ، حضرت فرمود : سبحان اللَّه به خدا سوگند كه پدرم مرا خبر داد كه مهر مادر من از زرى داده شد كه مختار فرستاده بود ، و او خانه‌هاى خراب‌شدهء ما را بنا كرد ، و قاتلان ما را كشت ، و خونهاى ما را طلب كرد ، پس خدا رحمت كند او را ، به خدا سوگند كه خبر داد مرا پدرم كه در خدمت فاطمه دختر امير المؤمنين بودم كه مىگفت : خدا رحمت كند پدر تو را كه هيچ حقّى از حقوق ما را نزد احدى نگذاشت مگر آنكه طلب كرد آن را ، و طلب خونهاى ما كرد ، و كشندگان ما را كشت « 3 » . ايضاً به سند معتبر از عمر پسر على بن الحسين عليه السّلام روايت كرده است كه گفت : چون سر عبيد اللَّه بن زياد و عمر بن سعد را براى پدرم آوردند ، به سجده در آمد و گفت : حمد مىكنم خدا را كه طلب كرد خون مرا از دشمنان من ، و خدا مختار را جزاى خير دهد « 4 » .

هامش
( 1 ) رجال كشى 1 / 341 .
( 2 ) رجال كشى 1 / 340 .
( 3 ) رجال كشى 1 / 340 .
( 4 ) رجال كشى 1 / 341 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 804 | العلامة المجلسي