باز حجّاج جلّاد را گفت كه : بزن گردن او را ، مختار گفت كه : او نمىتواند ، اگر خواهى تجربه كنى خود متوجّه شو تا حق تعالى افعى بر تو مسلّط گرداند چنانچه عقرب را بر او مسلّط گردانيد . چون جلّاد خواست كه او را گردن بزند ، ناگاه يكى از خواص عبد الملك بن مروان از در در آمد فرياد زد كه : دست از او برداريد ، و نامهاى به حجّاج داد كه عبد الملك در آن نامه نوشته بود : امّا بعد اى حجّاج بن يوسف ! كبوتر براى من نامهاى آورد كه تو مختار بن ابى عبيده را گرفته و مىخواهى او را به قتل آورى ، به سبب آنكه روايتى از رسول خدا به تو رسيده كه او انصار بنى اميّه را خواهد كشت ، چون نامهء من به تو برسد ، دست از او بردار و متعرّض او مشو كه او شوهر دايهء وليد پسر عبد الملك است ، و وليد از براى او نزد من شفاعت كرده است ، و آنچه به تو رسيده است اگر دروغ است چه معنى دارد كه مسلمانى را به خبر دروغ بكشى ، و اگر راست است تكذيب قول رسول خدا نمىتواني كرد .
پس حجّاج مختار را رها كرد ، و مختار به هر كه مىرسيد مىگفت كه : من خروج خواهم كرد ، و بنى اميّه را چنين خواهم كشت . چون اين خبر به حجّاج رسيد ، بار ديگر او را گرفت و قصد قتل او كرد ، مختار گفت : تو نمىتوانى مرا كشت ، و در اين سخن بودند كه باز نامهء عبد الملك بن مروان را كبوتر آورد ، و در آن نامه نوشته بود كه : اى حجّاج متعرّض مختار مشو كه او شوهر دايهء پسر وليد است ، و آن حديثى كه شنيدهاى اگر حق باشد ممنوع خواهى شد از كشتن او چنانچه ممنوع شد دانيال از كشتن بخت النّصر براى آنكه مقدّر شده بود كه بنى اسرائيل را به قتل رساند ، پس حجّاج او را رها كرد و گفت : اگر ديگر چنين سخنان از تو بشنوم كه گفتهاى تو را به قتل خواهم رسانيد ، باز فايده نكرد ، و مختار آن قسم سخنان در ميان مردم مىگفت .
چون حجّاج به طلب او فرستاد ، پنهان شد ، و مدّتى مخفى بود تا آنكه حجّاج او را گرفت و باز ارادهء قتل او كرد ، باز مقارن آن حال نامهء عبد الملك رسيد كه : او را مكش ، پس حجّاج او را حبس كرد و نامهاى به عبد الملك نوشت كه : چگونه نهى مىكنى از كشتن كسى كه علانيه در ميان مردم مىگويد كه سيصد و هشتاد و سه هزار كس از انصار بنى اميّه
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 802
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٠٢