مىنمود ، پس فرمود : چون سر پدر مرا به نزد ابن زياد بردند ، او چاشت زهر مار مىكرد و سر پدر بزرگوار مرا نزد او گذاشته بود ، من در آن وقت دعا كردم كه : خداوندا مرا از دنيا بيرون مبر تا آنكه بنمائى به من سر آن ملعون را در وقتى كه من چاشت خورم ، پس شكر مىكنم خداوندى را كه دعاى مرا مستجاب گردانيد ، پس فرمود آن سر را انداختند در بيرون .
چون سر او را نزد عبيد اللَّه بن زبير بردند ، فرمود بر سر نيزه كنند و بگردانند ، چون بر سر نيزه كردند ، بايد وزيد و آن سر را بر زمين افكند ، ناگاه مارى پيدا شد و بر بينى آن لعين چسبيد ، پس بار ديگر آن را بر نيزه كردند و باز باد آن را بر زمين انداخت و همان مار پيدا شد و بر بينى آن لعين چسبيد ، تا آنكه سه مرتبه چنين شد ، چون اين خبر را به ابن زبير دادند گفت : سر اين ملعون را در كوچههاى مكّه بيندازيد كه مردم پامال كنند .
پس مختار تفحّص مىكرد قاتلان آن حضرت را ، و هر كه را مىيافت به قتل مىرسانيد ، و جماعت بسيار به نزد او آمدند و از براى عمر بن سعد شفاعت كردند و امان از براى او طلبيدند ، چون مختار مضطر شد گفت : او را امان دادم به شرط آنكه از كوفه بيرون نرود ، و اگر بيرون رود خونش هدر باشد .
روزى مردى نزد عمر آمد و گفت : من امروز از مختار شنيدم كه سوگند ياد مىكرد كه مردى را بكشد ، و گمان من آن است كه مقصد او تو بودى ، پس عمر از كوفه بيرون رفت بسوى موضعى در خارج كوفه كه آن را حمّام مىگفتند و در آنجا پنهان شد ، به او گفتند كه :
خطا كردى و از دست مختار بيرون نمىتوانى رفت ، چون مطّلع مىشود كه از كوفه بيرون رفته مىگويد : امان من شكسته شد ، و تو را مىكشد . پس آن ملعون در همان شب به خانه برگشت .
راوى گويد : چون روز شد ، بامداد رفتم به خدمت مختار ، چون نشستم ، هيثم بن اسود آمد و نشست ، و بعد از او حفص پسر عمر بن سعد آمد گفت : پدرم مىگويد كه چه شد امانى كه مرا دادى ، و اكنون مىشنوم كه ارادهء قتل من دارى ، مختار گفت كه : بنشين ، و فرمود ابو عمره را بطلبيد ، پس ديدم كه مرد كوتاهى آمد و سراپا غرق آهن گرديده بود ،
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 796
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٩٦