آخرت « 1 » . به سند ديگر روايت كرده است كه : عبد المطلّب در شب ولادت آن جناب نزديك كعبه خوابيده بود ، ناگاه ديد كه خانهء كعبه با همهء اركانش از زمين كنده شد و به جانب مقام ابراهيم به سجده افتاد ، پس راست شد گفت : اللّه اكبر پروردگار محمّد مصطفى ، پروردگار من الحال مرا پاك گردانيد از انجاس مشركان و ارجاس كافران ، پس بتها بلرزيدند و بر رو در افتادند ، ناگاه ديدم كه مرغان همه به سوى كعبه جمع شدند و كوههاى مكّه به جانب كعبه مشرف شدند و ابرى سفيد ديدم كه در برابر حجرهء آمنه ايستاده است . عبد المطلّب گفت : پس به سوى خانهء آمنه دويدم و گفتم : من آيا خوابم يا بيدار ؟ گفت : بيدار ، گفتم : نورى كه در پيشانى تو بود چه شد ؟ گفت : به آن فرزند است كه از من جدا شد و مرغى چند او را از من گرفتهاند به دست من نمىگذارند ، و اين ابر براى ولادت او بر من سايه افكنده است ، گفتم : بياور فرزند مرا تا ببينم ، گفت : تا سه روز تو را نخواهند گذاشت كه ببينى ، پس من شمشير خود را كشيدم و گفتم : فرزند مرا بيرون آور و اگر نه تو را مىكشم ، گفت : در حجره است تو دانى و او ، چون رفتم كه داخل حجره شوم مردى بيرون آمد و گفت : برگرد كه احدى از فرزندان آدم او را نمىبيند تا همهء ملائكه او را زيارت بكنند ، پس بر خود بلرزيدم و برگشتم « 2 » . روايت كرده است : آن حضرت ختنه كرده و ناف بريده متولّد شد ، عبد المطّلب مىگفت : اين فرزند مرا شأنى بزرگ هست « 3 » . از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده است كه : چون آن حضرت متولّد شد بتها كه بر كعبه گذاشته بودند همه بر رو در افتادند ، چون شام شد اين ندا از آسمان رسيد كه « جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا » و جميع عالم در آن شب روشن شد ، هر سنگ و كلوخى و درختى كه بود خنديد ، آنچه در آسمانها و زمينها بود تسبيح خدا گفتند ، شيطان
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 77
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٧
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 1 / 53 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 1 / 55 .
( 3 ) مناقب ابن شهر آشوب 1 / 59 .