تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥

حاسد » او را محمّد نام كن . پس آن مرد گفت : او را بيرون آور تا او را ببينم ، چون آمنه آن حضرت را آورد آن مرد در او نظر كرد پشت دوشش را گشود مهر نبوّت را ديد بيهوش افتاد ، پس آن حضرت را گرفتند و به آمنه دادند گفتند : خدا مبارك گرداند فرزند تو را ، چون آن مرد به هوش بازآمد گفتند : چه شد تو را ؟ گفت : پيغمبرى از بنى اسرائيل بر طرف شد تا قيامت ، اين است و اللّه آن كه ايشان را هلاك كند ، چون ديد كه قريش از خبر او شاد شدند گفت : و اللّه كه سطوتى به شما بنمايد كه اهل مشرق و مغرب ياد كنند « 1 » . ابن شهر آشوب رحمه اللّه و صاحب كتاب انوار و غير ايشان روايت كرده‌اند : آمنه گفت كه : چون نزديك شد ولادت حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دهشتى بر من غالب شد ، پس ديدم مرغ سفيدى را كه بال خود را بر دل من كشيد تا خوف از من زايل شد ، پس زنان ديدم مانند نخل در بلندى كه داخل شدند و از ايشان بوى مشك و عنبر مىشنيدم و جامه‌هاى ملوّن بهشت در بر كرده بودند با من سخن مىگفتند ، سخنان مىشنيدم كه به سخن آدميان شبيه نبود ، و در دستهاى ايشان كاسه‌ها بود از بلور سفيد ، و شربتهاى بهشت در آن كاسه‌ها بود ، گفتند : بياشام اى آمنه از اين شربتها ، بشارت باد تو را به بهترين گذشتگان و آيندگان محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . پس از آن شربتها بياشاميدم ، نورى كه در رويم بود مشتعل گرديد ، و سراپاى مرا فرو گرفت ، ديدم چيزى مانند ديباى سفيد كه ميان زمين و آسمان را پر كرده بود ، صداى هاتفى را شنيدم كه مىگفت : بگيريد عزيزترين مردم را ، و مردانى چند ديدم كه در هوا ايستاده بودند و ابريقها در دست داشتند ، مشرق و مغرب زمين را ديدم و علمى ديدم از سندس بر ياقوت سرخ بسته بودند ، و بر بام كعبه نصب كرده بودند ، ميان آسمان و زمين را گرفته بودند . چون آن حضرت بيرون آمد رو به كعبه به سجده افتاد ، و دستها به سوى آسمان بلند كرد با حق تعالى مناجات مىگفت ، ابرى سفيد ديدم كه از آسمان فرود آمد تا آنكه آن

هامش
( 1 ) كافى 8 / 300 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 75 | العلامة المجلسي