تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١

بسيار كم حيائى ، برادران و اهل بيت مرا كشته‌اى كه جميع دنيا برابر يك موى ايشان نمىشود ، و مىگوئى اينها عوض آنچه من كرده‌ام « 1 » . به روايت شيخ مفيد و ديگران : يزيد نعمان بن بشير را كه از صحابهء جناب رسول بود طلبيد و گفت : مردى از اهل شام را كه به صلاح و سداد و امانت و ديانت موسوم باشد با ايشان همراه كن ، و كارسازى تهيّهء سفر ايشان را بر وجه نيكو به عمل آور ، و جمعى از حارسان با ايشان بفرست - و به روايت ديگر : نعمان را همراه كرد - پس امام زين العابدين عليه السّلام را طلبيد و براى رفع تشنيع مردم گفت : خدا لعنت كند ابن مرجانه را ، به خدا سوگند كه اگر من به جاى او مىبودم ، امام حسين هر چه از من طلب مىكرد اجابت او مىكردم و به كشتن او راضى نمىشدم ، بايد كه پيوسته نامه‌هاى تو به من برسد ، و هر حاجت كه داشته باشى از من طلب نمائى كه به اجابت مقرون است « 2 » . پس آن مردى را كه براى حراست ايشان مقرّر شده بود طلبيد و سفارش بسيار در باب رعايت ايشان نمود ، چون روانه شدند و به نزديك عراق رسيدند ، از آن مردى كه براى رفاقت ايشان مأمور بود التماس كردند كه ايشان را به كربلا برد و از آنجا متوجّه مدينه گردد ، او مضايقه نكرد . چون به كربلا رسيدند ، در آن روز جابر بن عبد اللَّه انصارى و گروهى از بنى هاشم و اقارب آن امام مظلوم به زيارت آن حضرت آمده بودند ، در آن موضع شريف ، يكديگر را ملاقات كردند و نوحه و زارى بسيار كردند ، و جمعى كثير از زنان اهل قرى و نواحى جمع شدند و به مراسم تعزيت و ماتم قيام نمودند ، و از آنجا متوجّه مدينه شدند . بشير بن جذلم كه از رفقاى ايشان بود گفت كه : چون نزديك مدينه رسيديم ، حضرت سيّد السّاجدين عليه السّلام در مكان مناسبى نزول اجلال نمود و فرمود كه خيمهء حرم را نصب كردند و سرا پرده‌اى براى آن حضرت برپا كردند ، و فرمود كه : اى بشير خدا رحمت كند پدر تو را مرد شاعرى بود ، آيا تو از پيشهء پدر خود بهره‌اى دارى ؟ گفتم : بلى يا بن رسول اللَّه من نيز شعر را خوب مىگويم ، حضرت فرمود : پس داخل مدينه شو و شعرى

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 196 .
( 2 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 122 .