بر عجم فخر مىكند كه محمّد از عرب است ، و قريش بر ساير عرب فخر مىكند كه آن حضرت از ايشان است ، و ما را كه اهل بيت اوئيم مىكشند و از درهاى خود مىرانند و غصب حق ما مىنمايند و از شهر به شهر مىگردانند ، پس راضى شدهايم به قضاى خدا ، و مىگوئيم : انّا للَّه و انّا اليه راجعون « 1 » . ايضاً روايت كردهاند كه روزى يزيد لعين ، حضرت امام زين العابدين و عمرو فرزند امام حسن عليه السّلام را طلبيد ، و عمرو كودك يازدهساله بود ، يزيد به عمرو گفت : با فرزند من خالد كشتى بگير ، عمرو گفت : كشتى به چهكار مىآيد ، اگر خواهى شجاعت ما را امتحان كنى كاردى به دست من و كاردى به دست او بده تا با او مقاتله كنيم ، يزيد گفت : اين شجاعت را از پدران به ميراث دارى . پس به امام زين العابدين عليه السّلام گفت كه : حاجتى از من بطلب ، حضرت فرمود كه : سه حاجت دارم : اوّل آنكه سر پدر بزرگوار مرا به من بدهى ، دوّم حكم كنى كه آنچه از ما غارت كردهاند به ما پس دهند ، سوّم آنكه اگر ارادهء كشتن من دارى كسى همراه مخدّرات استار عصمت كنى كه ايشان را به حرم جدّ خود برگرداند ، آن ملعون گفت : هرگز روى پدر خود را نخواهى ديد ، و از كشتن تو گذشتم و زنان را به مدينه خواهى برد ، و آنچه از مال شما بردهاند ، من از مال خود عوض مىدهم . حضرت فرمود : من مال تو را نمىخواهم ، و ليكن جامههايى كه از ما گرفتهاند چون جامهاى چند در آن ميان هست كه حضرت فاطمه ريسمان آنها را ريشته است ، و مقنعه و پيراهن و قلادهء آن حضرت در ميان آنهاست ، براى آن آنها را طلبيدم . پس حكم كرد كه آنها را دادند ، و دويست دينار طلا با آنها به آن حضرت داد ، حضرت آن زر را گرفت و بر فقرا و مساكين قسمت كرد ، پس يزيد آن حضرت را مخيّر گردانيد ميان ماندن دمشق و برگشتن بسوى مدينه ، حضرت فرمود : مىخواهم بسوى مدينه برگردم و در محل هجرت جدّ بزرگوار خود باشم « 2 » . در بعضى از كتب معتبره روايت كردهاند كه هند زن يزيد گفت : چون سرهاى شهداى
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 749
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٤٩
هامش
( 1 ) ملهوف 222 .
( 2 ) ملهوف 223 .