كربلا را به شام آوردند ، شبى در خواب ديدم كه درى از آسمان گشوده شد و فوج فوج ملائكه نازل مىشدند و در برابر سر مبارك حضرت امام حسين عليه السّلام مىايستادند و مىگفتند : السّلام عليك يا أبا عبد اللَّه السّلام عليك يا بن رسول اللَّه ، ناگاه ديدم كه ابرى از آسمان به زير آمد ، و مردان بسيار در ميان آن ابر بودند ، و در ميان ايشان مردى بود در نهايت صباحت و نور و صفا . چون به زمين رسيد ، دويد و خود را به آن سر منوّر رسانيد و لب و دندان او را مىبوسيد و نوحه و زارى مىكرد و مىگفت : اى فرزند دلبند من تو را كشتند و تو را از آب فرات منع كردند ، مگر تو را نشناختند ، اى فرزند گرامى من جدّ توام رسول خدا ، و اين پدر توست علىّ مرتضى ، و اين برادر توست حسن مجتبى ، و اينها عموهاى تواند جعفر طيّار و عقيل و حمزه و عبّاس ، و يك يك اهل بيت خود را مىشمرد .
هند گفت : من از دهشت اين حال خايف و ترسان بيدار شدم ، چون به نزد سر آن بزرگوار رفتم ديدم كه نور از آن سر منوّر به آسمان بالا مىرفت ، رفتم كه يزيد را بيدار كنم و او را بر خواب خود مطّلع گردانم ، او را در جاى خود نيافتم ، چون تفحّص كردم ديدم كه به خانهء تارى در آمده است و رو به ديوار نشسته است ، و با غايت بيم و اندوه و خوف مىگويد : مرا با حسين چهكار بود . چون خواب مرا شنيد ، غم و بيم او مضاعف گرديد ، سر به زير افكند و جواب نگفت .
چون صبح شد ، اهل بيت رسالت را طلبيد و ايشان را ميان ماندن در شام با حرمت و كرامت و برگشتن بسوى مدينه با صحّت و سلامت مخيّر گردانيد ، گفتند : اوّل مىخواهيم ما را رخصت دهى كه به ماتم تعزيهء آن امام مظلوم قيام نمائيم ، گفت : آنچه خواهيد بكنيد ، و خانهاى براى ايشان مقرّر كرد ، و ايشان جامههاى سياه پوشيدند ، و هر كه در شام بود از قريش و بنى هاشم با ايشان در ماتم و زارى و تعزيت و سوگوارى موافقت كردند ، و تا هفت روز بر آن جناب ندبه و نوحه و زارى كردند .
و در روز هشتم ، ايشان را طلبيد نوازش و عذر خواهى نمود و تكليف ماندن شام كرد ، چون قبول نكردند محملهاى مزيّن براى ايشان ترتيب داد ، و اموال براى خرج ايشان حاضر كرد و گفت : اينها عوض آنچه نسبت به شما واقع شده ، ام كلثوم گفت : اى يزيد چه
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 750
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٥٠