تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 746

مساهمون:

ص٧٤٦

ساره زوجهء ابراهيم خليل - و به روايتى هاجر مادر اسماعيل - و آن كه پيراهن خون‌آلود در دست دارد و همه او را تعظيم مىنمايند جدّهء تو فاطمهء زهرا است . پس به نزديك جدّهء بزرگوار خود رفتم و گفتم : اى جدّهء بزرگوار نامدار ! پدرم را كشتند و مرا يتيم كردند ، پس آن حضرت مرا به سينهء خود چسبانيد و بسيار گريست و آن خواتين ديگر بسيار گريستند و گفتند : اى فاطمه ! خدا حكم خواهد كرد ميان تو و يزيد در روز قيامت ، ناگاه ديدم كه درى از آسمان گشوده شد و افواج ملائكه مىآمدند و سر پدرم را زيارت مىكردند و بالا مىرفتند . چون يزيد اين خواب را شنيد ، طپانچه بر روى خود زد و گريست و گفت : مرا با قتل حسين چه‌كار بود ؟ به روايتى ديگر : اعتنائى به آن خواب نكرد و برخاست « 1 » . قطب راوندى از اعمش روايت كرده است كه گفت : من بر دور كعبه طواف مىكردم ، ناگاه ديدم كه مردى دعا مىكرد مىگفت : خداوندا مرا بيامرز و دانم كه نيامرزى . چون از سبب نااميدى او سؤال كردم ، مرا از حرم بيرون برد و گفت : من از آنها بودم كه در لشكر عمر بوديم و از آن چهل نفر بودم كه سر امام حسين عليه السّلام را به شام برديم ، و در راه معجزات بسيار از آن سر بزرگوار مشاهده كرديم . و چون داخل دمشق شديم ، روزى كه آن سر مطهّر را به مجلس يزيد مىبردند قاتل آن حضرت سر را برداشت و رجزى مىخواند كه : ركاب مرا پر از طلا و نقره كن كه پادشاه بزرگى را كشته‌ام ، و كسى را كشته‌ام كه از جهت پدر و مادر از همه كس بهتر است . يزيد گفت كه : هرگاه مىدانستى كه او چنين است چرا او را كشتى ، و حكم كرد كه او را به قتل آوردند . پس سر را در پيش خود گذاشت و شادى بسيار كرد ، و اهل مجلس حجّتها بر او تمام كردند و فايده نكرد چنانچه گذشت ، پس امر كرد كه آن سر منوّر را در حجره‌اى كه برابر مجلس عيش و شرب او بود نصب كردند ، و ما را بر آن سر موكّل كردند ، و مرا از مشاهدهء معجزات آن سر بزرگوار ، دهشت عظيم رو داده بود و خوابم نمىبرد . چون پاسى از شب گذشت و رفيقان من به خواب رفتند ، ناگاه صداهاى بسيار از

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 194 .