كردهاى ! يزيد برجست و جامهاى بر سر او افكند و او را برگردانيد و گفت : اى هند ! نوحه و زارى كن بر فرزند رسول خدا و بزرگ قريش كه پسر زياد لعين در امر او تعجيل كرد ، و من به كشتن او راضى نبودم . پس اهل بيت را در خانهء خود جا داد ، و در هر چاشت و شام ، حضرت امام زين العابدين عليه السّلام را بر سر خوان خود مىطلبيد « 1 » . شيخ ابن نما روايت كرده است كه شبى سكينه دختر امام حسين عليه السّلام در خواب ديد كه پنج ناقه از نور پيدا شد و بر هر ناقه مرد پير منوّرى سوار بود ، و ملائكهء بسيار از همه جانب به ايشان احاطه كرده بودند ، و با ايشان كنيز خوش روئى همراه بود . چون آن ناقهها از من گذشتند ، آن كنيز به نزديك من آمد و گفت : اى سكينه جدّ تو رسول خدا تو را سلام مىرساند ، گفتم : بر رسول خدا باد سلام ، تو كيستى ؟ گفت : من از حوريان بهشتم ، پرسيدم : آن پيران كه بر شتران سوار بودند چه جماعت بودند ؟ گفت : اوّل آدم صفى بود ، و دوّم ابراهيم خليل بود ، و سوّم موسى كليم اللَّه بود ، و چهارم عيسى روح اللَّه بود ، گفتم : آن مرد پير كه دست بر ريش خود گرفته بود و از ضعف مىافتاد و برمىخاست كه بود ؟ گفت : جدّ تو رسول خدا بود . چون نام جدّ خود را شنيدم ، دويدم كه خود را به آن حضرت برسانم و شكايت امّت را به او بكنم ، ناگاه ديدم كه پنج هودج از نور پيدا شد و در ميان هر هودج زن ماه روئى نشسته بود ، از حورى پرسيدم كه : اين زنان كيستند ؟ گفت : اوّل حوّا مادر آدميان است ، دوّم آسيه زن فرعون است ، سوّم مريم دختر عمران است ، چهارم خديجه دختر خويلد است ، گفتم : آن پنجم كيست كه از اندوه دست بر سر گذاشته است و گاه مىافتد و گاه بر مىخيزد ؟ گفت : جدّهء تو فاطمهء زهرا است . چون نام جدّهء خود را شنيدم ، دويدم و خود را به هودج او رسانيدم و گريستم و فرياد بر آوردم كه : اى مادر ! ظالمان اين امّت انكار حق ما كردند و جمعيّت ما را پراكنده كردند و حريم ما را مباح گردانيدند ، اى مادر ! حسين پدر مرا كشتند و مرا يتيم كردند ، حضرت فاطمه عليها السّلام گفت : اى سكينه بس است دل مرا پاره پاره كردى و جگر مرا مجروح گردانيدى ، اينك پيراهن حسين است برداشتهام كه نزد حق تعالى طلب خون او از كشندگان او بكنم « 2 » .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 744
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٤٤
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 142 .
( 2 ) مثير الأحزان 104 .