تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 745

مساهمون:

ص٧٤٥
ايضاً ديگران از سكينه روايت كرده‌اند كه روزى سكينه به يزيد گفت : ديشب خوابى ديده‌ام كه اگر رخصت مىدهى براى تو نقل كنم ، گفت : بگو ، گفت : ديشب چون از نمازها فارغ شدم ، بر حال كثير الاختلال خود و ساير اهل بيت گريه بسيار كردم ، چون به خواب رفتم ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد و نورى در ميان آسمان ساطع گرديد و حوريان بسيار از بهشت به زير آمدند ، ناگاه باغى ديدم در نهايت سبزى و خرّمى و به انواع انهار و رياحين آراسته ، و در ميان باغ قصرى مشاهده كردم در نهايت رفعت و زينت ، ناگاه پنج مرد پير نورانى ديدم كه داخل قصر شدند ، از يكى از حوريان پرسيدم كه : اين قصر از كيست ؟ گفت : اين قصر پدر تو امام حسين است ، گفتم : آن پيران كه رفتند كيستند ؟ گفت : اوّل آدم ، و دوّم نوح ، و سوّم ابراهيم ، و چهارم موسى ، گفتم : پنجم كه بود كه از نهايت اندوه دست بر ريش خود گرفته بود ؟ گفت : اى سكينه ! او را نشناختى ؟ او جدّ تو رسول خدا بود ، گفتم : به كجا رفتند ؟ گفت : به نزد پدر تو امام حسين رفتند ، گفتم : و اللَّه مىروم به نزد جدّ خود و حال خود را به او شكايت مىكنم . در اين انديشه بودم كه ناگاه مرد خوش‌روى منوّرى ديدم كه با نهايت اندوه و حزن ايستاده و شمشير در دست دارد ، گفتم : اين كيست ؟ گفت : جدّ تو على بن أبي طالب است ، پس به نزديك او رفتم . و به روايت ديگر : به نزد رسول خدا رفتم و گفتم : يا جدّاه مردان ما را كشتند و خونهاى ما را ريختند و حرمت ما را ضايع كردند و ما را بر شتران برهنه سوار كردند و به نزد يزيد بردند ، پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا در بر گرفت و گفت : اى پيغمبران خدا مىبينيد كه امّت من با فرزندان من چه كردند ؟ ! پس آن حورى به من گفت : اى سكينه شكايت بس است ، رسول خدا را به گريه در آوردى ، پس دست مرا گرفت و داخل قصر كرد ، در آن قصر پنج زن ديدم در نهايت عظمت خلقت و حسن صفا و نور و بها ، و در ميان ايشان زنى بود از همه عظيم‌تر و نورانىتر و جامه‌هاى سياه پوشيده بود و موهاى سر خود را پريشان كرده بود و پيراهنى خون‌آلود در دست داشت ، و هرگاه او برمىخاست ايشان برمىخاستند ، و هرگاه او مىنشست ايشان مىنشستند ، و در هر باب حرمت او را رعايت مىكردند . از آن حورى پرسيدم : اين خواتين معظّمه كيستند ؟ گفت : اى سكينه ! يكى حوّا است ، و ديگرى مريم مادر عيسى ، و ديگرى خديجه ، و ديگرى
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 745 | العلامة المجلسي