در ميان ما مىبود ، گمان داشتيم كه او را بپرستيم ، و پيغمبر شما ديروز از ميان شما رفته است و شما امروز فرزند او را به قتل آورديد ، بد امّتى بودهايد شما ، يزيد فرمود كه او را گردنى زدند ، يهودى برخاست و گفت : مىخواهيد مرا بزنيد و مىخواهيد مرا بكشيد ، من در تورات خواندهام كه هر كه ذريّت پيغمبرى را بكشد ، تا زنده است پيوسته ملعون است ، چون بميرد ، حق تعالى او را به جهنّم مىبرد « 1 » . ابن لهيعه روايت كرده است كه ابو الاسود گفت : روزى رأس الجالوت بزرگترين علماى يهود به من رسيد و گفت : به خدا سوگند كه ميان من و داود هفتاد پدر فاصله است ، و يهود چون مرا ملاقات مىنمايند ، تعظيم بسيار مىكنند ، و شما مردى را كه يك پشت به پيغمبر شما مىرسد به قتل مىرسانيد « 2 » . و از حضرت سيّد السّاجدين عليه السّلام روايت كردهاند كه چون سر مبارك سيّد شهدا عليه السّلام را به نزد يزيد آوردند ، آن ملعون آن سر منوّر را در مجلس شراب حاضر مىكرد و شراب زهرمار مىكرد ، روزى رسول پادشاه فرنگ در مجلس او حاضر شد ، و از اشراف و بزرگان ايشان بود ، گفت : اى پادشاه عرب اين سر كيست ؟ يزيد گفت : تو را با اين سر چهكار است ؟ گفت : چون من به نزد پادشاه خود مىروم از احوال اين ملك سؤال مىكند ، مىخواهم بر احوال اين سر مطّلع شوم و به او خبر دهم تا او با شما در فرح و شادى شريك گردد . يزيد گفت : اين سر حسين بن على بن أبي طالب است ، فرنگى گفت : مادر او كيست ؟ گفت : فاطمه دختر رسول خدا ، نصرانى گفت : اف باد بر تو بر دين تو ، دين من نيكوتر است از دين تو ، بدان كه پدر من از فرزندان حضرت داود است ، ميان من و او پدران بسيار هست ، و نصارا مرا تعظيم مىنمايند و خاك پاى مرا براى تبرّك بر مىدارند ، و شما فرزند پيغمبر خود را مىكشيد ، و ميان او و پيغمبر شما يك مادر بيشتر در ميان نيست ، بد دينى است دين شما ، پس به يزيد گفت كه : آيا شنيدهاى حكايت كليساى حافر را ؟ گفت : بگو تا بشنوم . نصرانى گفت : ميان عمان و چين دريائى هست كه يك سال مسافت آن است ، و در
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 742
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٤٢
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 139 .
( 2 ) مثير الأحزان 103 .