به حمد اللَّه كه فرزندان من در ركاب او به سعادت شهادت رسيدند . پس ام لقمان دختر عقيل بن أبي طالب با خواهران خود صدا به نوحه و زارى بلند كردند ، و بر سيّد الشّهداء و شهيدان ديگر مىگريستند و مرثيهها مىخواندند « 1 » . به روايت ديگر : زينب دختر عقيل گيسوهاى خود را پريشان كرد ، خوناب اشك از ديده روان كرد و مىگفت : اى كافران بىحيا چه خواهيد گفت در جواب سيّد انبيا در وقتى كه از شما پرسد كه : چه كرديد با عترت برگزيدهء من بعد از من ؟ و به چه جهت ايشان را كشتيد و اسير كرديد ؟ آيا اين بود جزاى نيكيهاى من ؟ ناگاه در ميان هوا مرثيهها شنيدند كه كسى مىخواند براى آن امام مظلوم و او را نمىديدند « 2 » . چون شب شد ، از هر طرف اشعار و مراثى بسيار بر آن امام اخيار و شهيد تيغ اشرار از جنّيان مىشنيدند . و امّا يزيد پليد ، چون بر مضمون نامهء ابن زياد مطّلع شد ، نامهاى به آن لعين نوشت كه : سرها و اسيران را به شام بفرست . چون نامهء آن بدترين اشقيا به آن ولد الزّنا رسيد ، مخفر بن ثعلبه - و به روايت ديگر زحر بن قيس « 3 » - را طلبيد و سرهاى شهدا را به او داد ، و ابو بردة بن عوف و طارق بن ابى ظبيان را با گروهى از ملاعين اهل كوفه همراه او كرد و سرهاى آن سروران را به جانب شام روان كرد ، و بعد از چند روز تهيّهء سفر محنت اثر اهل بيت حضرت خير البشر كرد ، و حضرت امام زين العابدين عليه السّلام را غل در گردن مباركش گذاشت ، و مخدّرات سرادق عصمت و طهارت را به روش اسيران بر شتران سوار كرد ، و با شمر و جمعى از منافقان و مخالفان از عقب آن جماعت فرستاد تا به ايشان ملحق شدند « 4 » . سيّد ابن طاووس و ديگران از ابن لهيعه روايت كردهاند كه گفت : من در دور خانهء كعبه طواف مىكردم ، ناگاه مردى را ديدم كه مىگفت : خداوندا مرا بيامرز و دانم كه نيامرزى ، گفتم : اى بندهء خدا بترس از خدا و مثل اين سخن را مگو ، زيرا كه اگر گناهان تو مثل قطرات باران و برگ درختان باشد ، و از خدا طلب آمرزش نمائى ، اميد آمرزش هست ، و خدا آمرزنده و مهربان است .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 724
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٢٤
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 121 - 123 .
( 2 ) مثير الأحزان 95 .
( 3 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 118 .
( 4 ) ملهوف 208 .