تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣

قتل رساند ، گفتم : سبحان اللَّه همه را كشتيد و از سر اين كودك بيمار نمىگذاريد ، چون عمر بن سعد لعين به نزديك خيمه‌ها آمد ندا كرد كه كسى متعرّض احوال زنان نشود و على بن الحسين را آسيبى نرسانند و آنچه از ايشان برده‌اند پس دهند ؛ از برده‌ها چيزى پس ندادند ، امّا ديگر متعرّض نهب و غارت نشدند ، و آتش در خيمه‌هاى حرم زدند ، و مخدّرات اهل بيت رسالت با اطفال و كودكان با سرهاى برهنه از خيمه‌ها بيرون دويدند « 1 » . و روايت كرده‌اند از فاطمهء صغرا دختر سيّد شهدا كه گفت : من بعد از شهادت پدر بزرگوار خود مدهوش و حيران بر در خيمه ايستاده بودم ، پدر و برادران و خويشان خود را در ميان خاك و خون مىديدم و در احوال خود متفكّر بودم كه اشقياى بنى اميّه با ما چه خواهند كرد ، آيا خواهند كشت يا اسير خواهند كرد ؟ ناگاه ديدم سواره‌اى پيدا شد و نيزه در دست داشت ، و بر پشت زنان مىزد و ايشان مىگريختند و آنچه داشتند غارت مىكرد ، و ايشان فرياد مىكردند كه : وا جدّاه وا أبتا وا عليّا وا قلّة ناصراه وا حسيناه ، آيا مسلمانى در ميان اين گروه نيست كه ما را يارى كند ؟ آيا مؤمنى در ميان اين جماعت نيست كه ما را پناه دهد ؟ من از مشاهدهء اين حال بر خود لرزيدم و عمّه‌هاى خود را مىجستم كه بر ايشان پناه برم ، ناگاه ديدم كه نظر آن لعين بر من افتاد ، من گريختم ، ناگاه ديدم كه سنان نيزه‌اش بر ميان كتف من آمد و بر رو افتادم ، پس گوش مرا دريد و گوشوارهء مرا برداشت ، و مقنعه از سر من كشيد ، و مرا گذاشت و متوجّه خيمه‌ها شد ، و من بيهوش شدم ، چون به هوش آمدم ديدم عمّه‌ام بر سر من نشسته و مىگريد گفت : برخيز كه برويم و ببينيم كه بر سر ساير دختران و برادر بيمار تو چه آمد ، گفتم : اى عمّه چادرى از براى من نيست ، گفت : من نيز مثل توام . چون به خيمه در آمديم ديديم كه همهء اسباب را غارت كرده‌اند ، و برادرم امام زين العابدين عليه السّلام از بيمارى و تشنگى بر رو افتاده و بر احوال ما مىگريد « 2 » . كلينى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه چون قضيّهء شهادت حضرت سيّد شهدا واقع شد ، زنى داشت آن حضرت از قبيلهء بنى كلب به مراسم ماتم و تعزيهء آن حضرت قيام نمود ، و خويشان و خدمتكاران او چندان گريستند كه آب ديدهء

هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 112 - 113 .
( 2 ) بحار الأنوار 45 / 60 .