تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 657

مساهمون:

ص٦٥٧

سزاوار آتش جهنّم ، مسلم بن عوسجه گفت : يا بن رسول اللَّه دستورى ده كه تيرى بر اين ملعون بيندازم كه اين از همه شقىتر است و بر سر تير آمده است ، حضرت فرمود : من ابتدا به قتال ايشان نمىكنم مىخواهم حجّت خدا را بر ايشان تمام كنم « 1 » . پس برير بن خضير در برابر آن سپاه رو سياه رفت و گفت : اى گروه بىحيا از خدا بترسيد كه حرمت ذريّت اهل بيت و فرزندان حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به زمين شما در آمده‌اند و ميهمان شما گرديده‌اند ، نسبت به ايشان چه اراده داريد ؟ گفتند : مىخواهيم ايشان را به دست پسر زياد دهيم كه آنچه خواهد نسبت به ايشان به عمل آورد ، برير گفت : آيا راضى نمىشويد كه برگردند به اوطان خود ؟ واى بر شما اى اهل كوفه آيا پيمانها و نامه‌هاى خود را كه مؤكّد به ايمان نوشته بوديد بر طاق نسيان گذاشتيد ؟ اى بىشرمان شما به اهل بيت پيغمبر خود نوشتيد كه : به ديار ما بيائيد كه جان خود را فداى شما مىكنيم ، اكنون كه آمدند آب را از ايشان مضايقه مىكنيد و مىخواهيد پسر زياد بىبنياد را بر ايشان مسلّط گردانيد ؟ ! رعايت پيغمبر خود را در حق فرزندان او چنين مىكنيد ؟ ! بد گروهى بوده‌ايد شما ، خدا شما را در قيامت سيراب نگرداند . چون از ايشان جواب شافى نشنيد ، رو از ايشان گردانيد و گفت : الحمد للَّه كه بينائى من در ضلالت و كفر شما زياده شد ، خداوندا بيزارى مىجويم بسوى تو از افعال ناپسند ايشان ، خداوندا شمشيرهاى ايشان را به روى يكديگر برهنه گردان كه به زودى هلاك شوند و تو از ايشان خشمناك باشى . چون تيرها به او افكندند ، برگشت و به خدمت حضرت آمد « 2 » . حضرت چون اصرار آن اشرار را بر قتل اخيار مشاهده نمود ، براى اتمام حجّت بر ايشان برخاست عمامهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را بر سر بست و شمشير آن جناب را حمايل كرد و بر اسب آن جناب سوار شد و در برابر لشكر اعدا آمد و خطبه‌اى در نهايت فصاحت و بلاغت ادا كرد ، و در آخر خطبه به صداى بلند ايشان را ندا كرد كه : شما را به خدا سوگند مىدهم كه آيا مرا مىشناسيد ؟ گفتند : بلى تو فرزندزادهء رسول خدائى ، فرمود كه : سوگند

هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 96 .
( 2 ) بحار الأنوار 45 / 5 .