تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨

كنم ، اكنون كه به آمدن كوفه راضى نمىشوى ، به راه ديگر به غير راه مدينه برو تا من حقيقت حال را به پسر زياد بنويسم ، شايد صورتى رو دهد كه من به محاربهء چون تو بزرگوارى مبتلا نشوم . آن جناب به ضرورت از راه قادسيّه ميل به دست چپ كرد و روانه شد ، و آن لشكر شقاوت اثر نيز همراه شدند و حر به نزديك آن امام احرار آمد و گفت : يا حسين تو را سوگند مىدهم كه با اين گروه مقاتله ننمائى كه كشته خواهى شد ، حضرت فرمود : مرا از مرگ مىترسانى ، كشته شدن در راه دين و شهيد شدن در خشنودى خداوند آسمان و زمين منتهاى آرزوى ماست ، و من به امر خدا با اين منافقان مقاتله مىكنم و از كشته شدن پروا ندارم . چون حر دانست كه سخن او فايده ندارد و آن جناب در مخالفت و مخاصمت ايشان مصمّم است ، به لشكر خود ملحق گرديد ، و با آن جناب همراه بودند تا آنكه حضرت در قصر بنى مقاتل نزول فرمود « 1 » . و از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام منقول است كه چون خبر قرب آن امام مظلوم به ابن زياد رسيد ، حرّ بن يزيد را با هزار سوار بر سر راه آن حضرت فرستاد ، حر گفت : چون از خانه بيرون آمدم صداى منادى شنيدم كه سه نوبت مرا ندا كرد كه : اى حر بشارت باد تو را به بهشت ، من با خود گفتم كه : مادر حر به عزاى او نشيند ، به جنگ فرزند حضرت رسول مىرود و بشارت بهشت مىشنود ، پس حر در وقت نماز ظهر به آن حضرت رسيد ، آن جناب فرزند بزرگوار خود را فرمود اذان و اقامت براى نماز گفت : و حضرت پيش ايستاد و با هر دو گروه نماز كرد . چون سلام نماز گفت : حر در برابر آن حضرت آمد و گفت : السلام عليك يا بن رسول اللَّه و رحمة اللَّه و بركاته ، حضرت جواب سلام او گفت و پرسيد كه : تو كيستى اى بندهء خدا ؟ حر گفت : منم حرّ بن يزيد ، حضرت فرمود : به جنگ ما آمده يا به يارى ما ؟ حر گفت : به خدا سوگند اى فرزند رسول خدا مرا به جنگ تو فرستاده‌اند ، و من پناه مىبرم به خدا از آنكه محشور شوم از قبر خود و موى پيشانى مرا بر پاى من بسته باشند ، و دستم را در گردنم غل

هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 75 .