تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
حق تعالى بر ايشان مسلّط گرداند كسى را كه ايشان را ذليل‌ترين امّتها گرداند . پس از آنجا بار كردند و شراف را مضرب خيام معدلت و انتصاب گردانيدند و شب در آنجا استراحت فرمودند ، چون سحر شد حكم فرمودند كه غلامان و ملازمان و اصحاب آن حضرت آب بسيار بردارند و به حول و قوّهء خداى تعالى متوجّه گرديده تا ميان روز رفتند . ناگاه مردى از اصحاب آن حضرت گفت : اللَّه اكبر ، حضرت پرسيد : چرا تكبير گفتى ؟ گفت : سر درختان خرما نمودار است ، جمعى ديگر گفتند : ما هرگز در اين موضع درخت خرما نديده‌ايم ، شايد سر نيزه‌ها و گوشهاى اسبان باشد كه مىنمايد ، آن جناب چون معلوم كرد كه علامت لشكر است كه پيدا شدند ، به جانب كوهى كه در آن حوالى بود ميل فرمود كه اگر به قتال حاجت افتد ، پشت به جانب كوه مقاتله نمايند . چون به نزديك كوه رسيدند ، حرّ بن يزيد با هزار سوار نزديك ايشان رسيد و در عين شدّت گرما ، و در برابر لشكر فرزند خير البشر صف كشيدند ، حضرت فرمود : سرا پردهء مكرمت و جلالت را برپا كردند ، و اصحاب آن امام گرام در برابر گروه شقاوت انجام صف كشيدند ، چون آن منبع كرم و سخاوت در آن خيل ضلالت آثار تشنگى مشاهده نمود ، اصحاب خود را حكم فرمود كه ايشان را و چهار پايان ايشان را آب دهيد ، و خود به نفس شريف خود متوجّه گرديده ايشان را با اسبان سيراب گردانيد ، و ابن زياد حصين بن نمير را با لشكر انبوه به استقبال آن جناب به قادسيّه فرستاده بود ، و حصين حر را با هزار سوار پيشتر فرستاده بود . چون وقت نماز ظهر داخل شد ، حضرت حجّاج بن مسروق را فرمود اذان نماز گفت ، چون وقت اقامت شد ، سيّد شهدا با ازار و نعلين و ردا از خيمه بيرون آمد و در ميان دو لشكر ايستاد ، حمد و ثناى حق تعالى به جا آورد و فرمود : ايّها النّاس من نيامدم بسوى شما مگر بعد از آنكه نامه‌هاى متواتر و متوالى و پيكهاى شما پياپى به من رسيده ، و نوشته بوديد كه : البتّه بيا بسوى ما كه امامى و پيشوائى نداريم ، شايد خدا ما را و شما را بر حق و هدايت مجتمع گرداند ، اگر بر سر عهد و گفتار خود هستيد ، پيمان خود را تازه كنيد و خاطر مرا مطمئن گردانيد ، و اگر از گفتار خود برگشته‌ايد و پيمانها را شكسته‌ايد و آمدن مرا كارهيد ،