تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣

جناب افتاد به استقبال شتافت و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، براى چه به اين ديار آمده‌اى ؟ حضرت فرمود : اهل عراق مرا طلبيده‌اند ، ابن مطيع گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم كه خود را در معرض تلف در نياورى ، و حرمت اسلام و قريش و عرب را ضايع نگردانى ، زيرا كه به حرمت تو بسته است ، به خدا سوگند كه اگر اراده نمائى كه سلطنت بنى اميّه را از ايشان بگيرى ، تو را به قتل مىآورند ، و بعد از كشتن تو از قتل هيچ مسلمان پروا نخواهند كرد ، و از هيچ‌كس نخواهند ترسيد ، پس زنهار كه به كوفه مرو و متعرّض بنى اميّه مشو . حضرت متعرّض سخنان او نگرديد و آنچه از جانب حق تعالى مأمور بود تقاعد نورزيد ، و از او گذشت ، و ابن زياد راههاى بصره و شام را مسدود گردانيده بود كه خبرى بيرون نمىرفت ، و كسى داخل نمىتوانست شد و بيرون نمىتوانست رفت ، پس به جماعتى از اعراب رسيدند و از ايشان خبر پرسيدند ، گفتند : ما خبر نداريم و اين قدر مىدانيم كه كسى بيرون نمىآيد و داخل نمىشود « 1 » . و جمعى از قبيلهء فزاره روايت كرده‌اند كه ما با زهير بن قين بجلى رفيق بوديم در هنگام مراجعت از مكّهء معظّمه ، و در منازل به حضرت امام حسين عليه السّلام مىرسيديم و دور تر فرود مىآمديم كه رفاقت آن حضرت بر ما لازم نگردد ، در بعضى از منازل نشسته بوديم و چاشت مىخورديم ، ناگاه رسولى از جانب حضرت آمده و با زهير خطاب كرد كه : امام حسين عليه السّلام تو را مىطلبد ، ما از نهايت دهشت لقمه‌ها را از دست افكنديم و متحيّر مانديم ، زن زهير كه ديلم دختر عمر بود گفت : سبحان اللَّه فرزند رسول خدا تو را مىطلبد و در رفتن تأمّل مىنمائى ؟ ! زهير به خدمت حضرت رفت ، و شاد برگشت و فرمود كه خيمهء او را كندند و در نزديك سرا پرده‌هاى حضرت نصب كردند ، و زن خود را طلاق داد و گفت : ملحق شو به اهل خود كه من نمىخواهم كه به سبب من ضررى به تو رسد و من مىخواهم كه جان خود را فداى آن حضرت كنم ، زن گريان شد و او را وداع كرد و گفت : خدا خير تو را ميسّر

هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 71 .