تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
و تو را از همه كس دوست‌تر مىدارم ، و بر من لازم است كه آنچه خير تو را در آن دانم به عرض رسانم ، چون نكنم و حال آنكه تو برادر بزرگوار منى و به منزلهء جان و دل و ديدهء منى ، و بزرگ اهل بيت و امام و پيشواى منى ، و اطاعت تو بر من واجب است ، و حق تعالى تو را بر من شرافت و فضيلت داده است ، و تو را بهترين جوانان بهشت گردانيده است ، و من صلاح تو را در آن مىدانم كه از بيعت يزيد كناره‌جوئى ، و از شهرها دورى گزينى ، و به باديه‌اى ملحق شوى و رسولان بسوى مردم بفرستى ، و مردم را بسوى بيعت خود دعوت نمائى ، اگر بر سر تو جمع شوند و بيعت تو را اختيار نمايند ، آنچه مكنون خاطر طريق حقايق مظاهر توست به عمل آورى ، و اگر طاعت تو نكنند مالك اختيار خود باشى ، و مىترسم كه داخل يكى از بلاد شوى و اهل آن بلاد مختلف شوند ، گروهى با تو باشند و گروهى مخالفت نمايند ، و كار به جدال و قتال منتهى شود و جان شريف تو و اهل بيت تو كه اشرف جانهاست ، در معرض تلف در آورند . حضرت فرمود : اى برادر ! پس در كجا توقّف نمايم ؟ گفت : برو به مكّه ، و اگر توانى در آنجا قرار گير ، و اگر اهل مكّه با تو شيوهء بىوفائى مسلوك دارند ، متوجّه بلاد يمن شود كه اهل آن بلاد شيعيان پدر و جدّ تواند ، و دلهاى رحيم و عزمهاى صميم دارند ، و بلاد ايشان گشاده است ؛ و اگر در آنجا نيز كار تو استقامت نيابد ، متوجّه كوهها و بيابانها شو و منتظر فرصت باش تا حق تعالى ميان تو و اين فاسقان به حق حكم كند ، حضرت فرمود : اى برادر اگر هيچ ملجإى و پناهى نيابم با يزيد بيعت نخواهم كرد . پس محمّد بن حنفيّه سخن را قطع و بسيار گريست و آن امام مظلوم نيز گريست ، پس فرمود : اى برادر خدا خير دهد ، نصيحت كردى و خير خواهى نمودى ، اكنون عازم مكّهء معظّمه گرديده‌ام و مهيّاى اين سفر شده‌ام ، و برادر و فرزندان برادران و شيعيان خود را با خود مىبرم ، و اگر تو خواهى در مدينه باش ، و از جانب من جاسوسى باش بر ايشان و آنچه سانح شود به من بنويس . پس آن حضرت دوات و قلم و كاغذ طلبيده وصيّت نامه‌اى نوشت به اين مضمون : بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم ، اين وصيّت حسين بن على بن أبي طالب است بسوى برادر خود محمّد