حضرت قاضى الحاجات مناجات كرد .
چون نزديك طلوع صبح شد ، سر مبارك خود را بر ضريح مقدّس جدّ اقدس خود گذاشت ، ناگاه آن امام مظلوم را خواب ربود ، در خواب ديد كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با گروه بيشمار از ملائكهء مقرّبان كه بر دور آن حضرت احاطه كرده بودند ، به نزديك آن حضرت آمدند ، و حضرت سيّد انبيا سيّد شهدا را در بر كشيد و بر سينهء خود چسبانيد و ميان دو ديدهء او را بوسيد گفت : اى حبيب من و اى حسين شهيد من ، زود باشد كه تو را در صحراى كربلا سر از تن جدا كنند ، و در خون خود دست و پا زنى در ميان گروهى كه دعوى كنند كه از امّت منند ، و در آن حالت تشنه باشى و تو را آب ندهند ، و به اين حالت اميد شفاعت از من داشته باشند ، خدا در روز قيامت ايشان را از شفاعت من محروم گرداند . اى نور ديدهء من و اى فرزند پسنديدهء من ، پدر و برادر و مادر تو به نزد تو آمدهاند ، و مشتاق لقاى مسرّتافزاى تواند ، و تو را در رياض جنان منزلت و درجهاى چند هست كه به غير از شهادت به آنها نمىرسى ، آن حضرت در خواب از روى تضرّع و ابتهال نظر بر خورشيد جمال عديم المثال جدّ امجد خود افكنده ، استدعا نمود كه مرا به دنيا حاجتى نيست ، مرا با خود به قبر معطّر خود ببر و از شرّ اشرار خلاصى ده ، حضرت فرمود كه : اى نور ديده ! تو را چارهاى نيست از برگشتن بسوى دنيا تا به شهادت فايز گردى و به درجهء بلند سعادت ابدى برسى ، به درستى كه تو و پدر و برادر و عم تو و عم پدر تو همه با يكديگر محشور خواهيد شد در روز قيامت ، و با يكديگر داخل بهشت خواهيد شد .
پس حضرت سيّد الشهدا با فزع و بيم و دهشت از خواب بيدار شد و به خانه مراجعت نموده ، آنچه در خواب ديده بود به اهل بيت خود نقل كرد ، و در آن روز هيچ خانه آبادهاى حزن و اندوه ايشان زياده از اهل بيت رسالت نبوده ، و صداى گريه و نوحه از اهل بيت آن حضرت بلند شد ، و حضرت تهيّهء خود را گرفته عازم سفر مكّهء معظّمه شد ، و در ميان شب بر سر تربت مطهّر مادر خود فاطمهء زهرا عليها السّلام و مرقد منوّر برادر خود امام حسن عليه السّلام رفته به مراسم وداع قيام نمود ، و صبح به خانهء مقدّسهء برگشت كه روانه شود . در آن وقت محمّد بن حنفيّه به خدمت آن حضرت آمد و گفت : اى برادر گرامى ! تو عزيزترين خلقى نزد من ،
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 597
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٩٧