فصل يازدهم در بيان جور و ستمى كه بر شيعيان وارد شد پيش از داخل شدن حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام به عراق
شيخ كشى به سند معتبر روايت كرده است كه روزى ميثم تمّار كه از بزرگان اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام و صاحب اسرار آن جناب بود بر مجلس بنى اسد مىگذشت ، ناگاه حبيب بن مظاهر كه از شهداى كربلاست به او رسيد ، ايستادند و با يكديگر سخنان بسيار گفتند : حبيب گفت : گويا مىبينم مرد پيرى كه پيش سر او مو نداشته باشد ، و شكم فربهى داشته باشد و خربزه و خرما فروشد ، او را بگيرند و براى محبّت اهل بيت رسالت بر دار كشند ، و بر دار شكمش را بدرند ( غرض او ميثم بود ) ميثم گفت : من مردى را مىشناسم سرخ رو كه دو گيسو داشته باشد ، و براى نصرت فرزند پيغمبر بيرون آيد ، و او را به قتل رسانند و سرش را در دور كوفه بگردانند ( غرض او حبيب بود ) .
اين را گفتند و از هم جدا شدند ، اهل مجلس چون سخنان ايشان را شنيدند ، گفتند : ما از ايشان دروغگوترى نديده بوديم . هنوز اهل مجلس برنخاسته بودند كه رشيد هجرى كه از محرمان اسرار امير المؤمنين عليه السّلام بود ، به طلب آن دو بزرگوار آمد و از اهل مجلس احوال آنها را پرسيد ، گفتند كه : ساعتى در اينجا توقّف نموده ، رفتند و چنين سخنان با يكديگر گفتند ، رشيد گفت : خدا رحمت كند ميثم را ، اين را فراموش كرده بود بگويد كه :
آن كس كه سر او را خواهد آورد ، جايزهء او را صد درهم از ديگران زياده خواهند داد .
چون رشيد رفت ، آن جماعت گفتند : اين از آنها دروغگوتر است .