روايت كردهاند كه : عايشه زياد را مىگفت « زياد ابن أبيه » براى آنكه پدرش معلوم نبود ، و يزيد بن معاويه از غلام بجدل كلبى به هم رسيده بود و فرزند زنا بود ، و عمر و پدرش سعد هر دو مشهور بودند كه از زنا به هم رسيدهاند ، و مشهور است مردى از بنى عذره با مادر سعد زنا كرد و او به هم رسيد .
روزى سعد با معاويه مىگفت : من احقّم به خلافت از تو ، معاويه گفت : از بنى عذره مىبايد پرسيد .
و احاديث بسيار از ائمّهء اطهار وارد شده است كه نمىكشند پيغمبران و اوصياء ايشان را و ذريّت ايشان را ، و ارادهء قتل ايشان نمىنمايند مگر فرزندان زنا ، فلعنة اللَّه عليهم اجمعين الى يوم الدّين .
شيخ طوسى به سند معتبر روايت كرده است كه معاوية بن وهب گفت : روزى در خدمت امام جعفر صادق عليه السّلام نشسته بودم ، ناگاه مرد پيرى كه منحنى شده بود از پيرى به مجلس حضرت در آمد و سلام كرد ، حضرت فرمود : و عليك السّلام و رحمة اللَّه ، اى شيخ نزديك من بيا ، پس آن مرد پير نزديك آمد و دست مبارك آن حضرت را بوسيد و گريست ، حضرت فرمود : سبب گريهء تو چيست اى شيخ ؟ گفت : يا بن رسول اللَّه من صد سال است كه آرزومندم كه شما خروج كنيد و شيعيان را از دست مخالفان نجات دهيد ، و مىگويم كه در اين سال خواهد شد ، در اين ماه خواهد شد ، يا در اين روز خواهد شد ، و نمىبينم آن حالت را در شما ، پس چگونه نگريم .
پس حضرت به سخن آن مرد پير گريان شد و فرمود : اى شيخ اگر اجل تو به تأخير افتد و ما خروج كنيم با ما خواهى بود ، و اگر پيشتر از دنيا مفارقت كنى در روز قيامت با اهل بيت رسول خدا خواهى بود ، آن مرد گفت : بعد از آنكه اين را از تو شنيدم هر چه از من فوت شود پروا نخواهم كرد ، حضرت فرمود : رسول خدا گفت : در ميان شما دو چيز بزرگ مىگذارم كه تا متمسّك به آنها باشيد گمراه نگرديد : كتاب خدا و عترت من اهل بيت من ، چون در روز قيامت بيائى با ما خواهى بود . پس گفت : اى مرد تو را گمان ندارم كه اهل كوفه باشى ، گفت : از اطراف كوفهام فداى تو شوم ، فرمود كه : آيا نزديكى به قبر جدّ من
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 579
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٧٩