تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦

بر ايشان خواند و تفسير كرد ، و نه چيزى كه فرموده باشد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در حق پدر و مادر و اهل بيت مگر آنكه آن جناب روايت كرد براى ايشان ، و هر يك از آنها كه مىفرمود ، صحابه مىگفتند : چنين است ما شنيديم و حاضر بوديم ، و تابعان مىگفتند : بلى ما شنيديم از آنها كه به ما روايت كردند و اعتماد بر قول ايشان داشتيم ، هيچ چيز را نگذاشت مگر آنكه براى ايشان بيان كرد و جميع حجّتها را بر ايشان ظاهر گردانيد ، در آخر فرمود : شما را به خدا سوگند مىدهم كه چون برگرديد به شهرهاى خود ، آنچه گفتم نقل كنيد به هر كه اعتماد بر او داشته باشيد . پس حضرت از منبر فرود آمد ، و مردم متفرّق شدند « 1 » . شيخ مفيد و شيخ طوسى و ديگران روايت كرده‌اند كه چون خلافت به معاويه مستقر گرديد ، بشير بن ارطاة را به حجاز فرستاد به طلب شيعيان على عليه السّلام ، در آن وقت والى مكّه عبيد الله پسر عبّاس بود ، چون او را طلب كرد نيافت ، دو طفل صغير او را به دست آورد كه در غايت حسن و جمال بودند ، و آن دو طفل بىگناه را سر بريد . چون خبر به مادر ايشان رسيد ، نزديك بود كه قالب تهى كند ، مرثيه‌اى در مصيبت ايشان انشاء نمود . چون عبيد اللّه به نزد معاويه رفت ، در مجلس آن ملعون بشير را ملاقات كرد ، معاويه به او گفت : مىشناسى اين مرد پير را ؟ اين كشندهء دو پسر توست ، بشير گفت : بلى من كشندهء ايشانم چه خواهد كرد ؟ عبيد اللّه گفت : كاش شمشيرى مىداشتم ، بشير گفت : شمشير مرا بگير ، خواست شمشير خود را بدهد ، معاويه منع كرد گفت : اف باد بر تو اى مرد پير چه بسيار احمقى كه شمشير خود را مىدهى به دست كسى كه دو فرزند او را كشته‌اى ، گويا نمىدانى جگر بنى هاشم را ، به خدا سوگند كه اگر شمشير را به او مىدادى اوّل تو را مىكشت و بعد از آن مرا ، عبيد الله گفت : به خدا سوگند اوّل تو را مىكشتم و بعد بشير را « 2 » . شيخ كشى به سند معتبر روايت كرده است كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لشكرى به ناحيه‌اى فرستاد فرمود : در فلان ساعت شب راه را گم خواهيد كرد ، پس ميل كنيد به جانب چپ ، چون از آن جانب برويد مردى را خواهيد ديد در ميان گوسفندان خود ، راه را

هامش
( 1 ) كتاب سليم بن قيس 199 ؛ احتجاج 2 / 80 .
( 2 ) امالى شيخ مفيد 306 ؛ امالى شيخ طوسى 77 .