هست ، به درستى كه شريك خواهند شد در خون تو فاسقان جن و انس . چون حضرت امير المؤمنين عليه السّلام شهيد شد ، واليان معاويه طلب كردند او را كه شهيد كنند ، او از كوفه بسوى موصل رفت ، آنچه حضرت فرموده بود همه واقع شد ، چون به نزديك قلعهء موصل رسيدند به آن دو رفيق خود گفت : بالا رويد و نظر كنيد به جانب كوفه آنچه ببينيد مرا خبر دهيد ، گفتند : جمعى از سواران مىبينيم كه مىآيند ، پس از اسب فرود آمد داخل غار شد و اسب را رها كرد . چون داخل غار شد ، افعى سياهى آمد او را گزيد ، سواران آمدند اسب او را ديدند ، گفتند : اين اسب اوست ، در جستجوى او در آمدند ، او را در غار يافتند ، به هر عضوى از او كه دست مىگذاشتند جدا مىشد ، پس سرش را جدا كردند به نزد معاويهء ملعون بردند ، حكم كرد كه سرش را بر نيزه كردند ، اوّل سرى را كه بر نيزه كردند سر او بود « 1 » . شيخ طوسى از حسن بصرى روايت كرده است كه گفت : در زمان معاويه به جنگ رفته بودم به طرف خراسان ، سردار ما مردى از تابعان بود ، روزى نماز ظهر را با او ادا كرديم ، چون فارغ شد بر منبر برآمد ، بعد از حمد و ثنا گفت : ايّها النّاس در اسلام حادثهء عظيمى رو داده ، بدعتى واقع شده كه از روزى كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا رفته تا حال چنين امر شنيعى نشده ، شنيدم كه حجر بن عدى و اصحاب او را كه از بزرگان دين بودند معاويه بىتقصير به قتل رسانيده ، اگر مسلمانان در تغيير اين بدعت به در مىآيند متوجّه شوند تا من اعانت كنم ، و اگر كسى انكار اين بدعت نخواهد كرد از خدا سؤال مىكنم مرا در اين زودى قبض روح كند . چون از منبر فرود آمد و به خانه رفت ، دعاى او مستجاب شده ، پيش از آنكه به نماز ديگر بيرون آيد صداى شيون از خانهء او بلند شد و به رحمت الهى و اصل شد « 2 » . در كتاب احتجاج روايت كرده است كه چون معاويه حجر بن عدى و اصحابش را شهيد كرد ، در آن سال به حج آمد و با حضرت امام حسين عليه السّلام ملاقات كرد گفت : اى ابو عبد اللّه شنيدى كه با حجر بن عدى و اصحاب او و ساير شيعيان پدر تو چه كردم ؟ حضرت
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 458
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٥٨
هامش
( 1 ) رجال كشى 1 / 249 .
( 2 ) امالى شيخ طوسى 170 .