اعرابى تعجّب كرد گفت : كودكى را برمىخيزاند كه با من سخن بگويد ، حضرت فرمود : او را عالم خواهى يافت به آنچه خواهى . پس حضرت امام حسن عليه السّلام ابتدا فرمود گفت : اى اعرابى از جاهلى و غافلى سؤال نمىكنى بلكه از فقيه دانائى سؤال مىكنى ، خود جاهل و نادانى ، پس حضرت شعرى چند در نهايت فصاحت و بلاغت در مقام مفاخرت و بيان علم و فضل و جلالت خود انشاء كرد فرمود : زبان خود را گشودى و از اندازهء خود به در رفتى ، و نفس تو بازى داد تو را ، امّا از اين مجلس حركت نخواهى كرد تا ايمان بياورى ان شاء اللّه تعالى .
پس اعرابى تبسّم كرد گفت : بگو آنچه سبب اسلام من خواهد گرديد ؟ حضرت فرمود كه : جمع شديد تو و قوم خود در مجلسى ، و از روى جهالت و سفاهت محمّد را ياد كرديد گفتيد كه : همهء عرب با او دشمن گرديدهاند و او با همهء عرب دشمنى مىكند ، دفع او لازم است ، اگر او كشته شود كسى طلب خون او نمىكند ، به سبب قلّت تأمل و سوء تدبير تو را مقرّر كردند كه آن حضرت را به قتل رسانى ، نيزهء خود را برداشتى به ارادهء قتل او آمدى ، خائف و ترسان بودى از آنكه كسى مطّلع گردد ، نمىدانى كه خدا تو را براى امر خيرى آورده است كه اراده كرده است براى تو ، اكنون خبر دهم تو را از آنچه در سفر تو واقع شد ، از ميان قوم خود بيرون آمدى در شب ماهتاب روشنى ، ناگاه باد تندى وزيد ، هوا را تيره گردانيد ، ابرى در آسمان پيدا شد و باران تندى باريد ، حيران ماندى و راه بر تو مشتبه شد كه نه قدرت برآمدن داشتى و نه ياراى برگشتن ، صداى پاى كسى را نمىشنيدى ، روشنى آتشى در دور خود نمىديدى ، ابر تمام آسمان را گرفته بود ، ستارهها از تو پنهان شده بود ، گاهى تو را باد برمىگردانيد و گاهى خار و خاشاك پايت را اذيّت مىرسانيد ، برق ديدهات را مىربود ، سنگ پايت را مجروح مىنمود ، ناگاه از اين شدّتها رهائى يافتى ، خود را نزد ما ديدى ، پس ديدهات روشن شد ، و نالهات ساكن شد .
اعرابى گفت : اينها را از كجا گفتى ؟ و از سويداى قلب من خبر دادى ، گويا در اين سفر همراه من بودهاى ، و از امور من هيچ چيز بر تو مخفى نبود ، گويا از غيب سخن مىگوئى ، اكنون بگو اسلام چيست كه من مسلمان شوم ، حضرت فرمود : بگو أشهد أن لا إله الّا اللّه
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 425
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٢٥