وحده لا شريك له ، و ان محمّدا عبده و رسوله ، پس مسلمان شد و اسلامش نيكو شد ، و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قدرى از قرآن به او تعليم كرد ، اعرابى گفت : يا رسول اللّه برگردم به سوى قوم خود ، ايشان را هدايت نمايم و شرايع دين را به ايشان تعليم نمايم ، حضرت او را مرخّص فرمود . چون بسوى قوم خود رفت ، جمعى از ايشان را به خدمت حضرت آورد ، ايشان نيز مسلمان شدند ، پس بعد از آن هرگاه حضرت امام حسن عليه السّلام را مىديدند مردم مىگفتند كه : حق تعالى به او درجهاى عطا كرده است كه به احدى از خلق خود عطا نكرده است « 1 » . قطب راوندى روايت كرده است كه روزى عمرو بن عاص به معاويه گفت كه : امام حسن عليه السّلام در سخن گفتن عاجز است ، چون بر منبر برآيد و مردم بسوى او نظر كنند خجالت او را مانع مىشود از سخن گفتن ، پس معاويه حضرت را گفت بر منبر بالا رو و ما را موعظه كن . آن جناب بر منبر برآمد ، حمد و ثناى الهى ادا كرد ، بعد از مواعظ شافيه بيان حسب و نسب و جلالت خود فرمود ، در ضمن آن مفاخرتها گفت : منم فرزند بهترين زنان ، فاطمه دختر رسول خدا ، منم فرزند رسول خدا ، منم فرزند سراج منير ، منم فرزند بشير نذير ، منم فرزند رحمت عالميان ، منم فرزند پيغمبر انس و جان ، منم فرزند بهترين خلق خدا بعد از رسول خدا ، منم فرزند صاحب فضايل ، منم فرزند صاحب معجزات و دلايل ، منم فرزند امير المؤمنين ، منم كه حق مرا غصب كردهاند ، منم يكى از دو بهترين جوانان بهشت ، منم فرزند شفيع مطاع ، منم فرزند آن كسى كه ملائكه با او قتال كردند ، منم فرزند آن كسى كه قريش همه براى او خاضع شدند ، منم فرزند پيشواى خلق . پس معاويه ترسيد كه مردم به آن حضرت مفتتن شوند و از او برگردند ، گفت : اى ابو محمّد از منبر فرود آى ، بس است آنچه گفتى . چون حضرت از منبر فرود آمد ، معاويه گفت : گمان مىكنى كه تو خليفهاى و حال آنكه تو را اهليّت آن نيست ، حضرت فرمود : خليفه كسى است كه به كتاب خدا عمل كند و متابعت سنّت رسول خدا نمايد ، خليفه كسى
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 426
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٢٦
هامش
( 1 ) العدد القويّة 42 .