تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
است ، و از جان من است ، و دنده‌اى از دنده‌هاى من است ، و فرزند زاده و نور ديدهء من است ، پدرم فداى او باد . پس حضرت برخاست ، ما نيز با او برخاستيم و او را استقبال نمود ، فرمود كه : تو سيب بوستان منى و حبيب و جان و دل منى ، پس دست او را گرفت و آورد و نشانيد نزد خود ما ، بر گرد آن حضرت نشستيم نظر مىكرديم به آن حضرت ، حضرت ديدهء خود را از آن نور ديدهء خود برنمىداشت ، پس فرمود كه : اين فرزند بعد از من هدايت‌كننده و هدايت يافته خواهد بود ، اين هديّه‌اى است از جانب خداوند عالميان از براى من ، مردم را از جانب من خبر خواهد داد و آثار پسنديدهء مرا به ايشان خواهد رسانيد ، سنّت مرا احيا خواهد كرد ، متولّى كارهاى من خواهد شد ، و نظر لطف حق تعالى با او خواهد بود ، پس خدا رحمت كند كسى را كه قدر او را بشناسد ، و در حق او با من نيكى كند ، و به گرامى داشتن او مرا گرامى دارد . هنوز سخن حضرت تمام نشده بود كه اعرابى از دور پيدا شد و نيزهء خود را بر زمين مىكشيد ، چون حضرت را نظر بر او افتاد فرمود : آمد بسوى شما مردى كه سخن گويد با شما به كلام غليظى كه پوستهاى شما از آن بلرزد ، از امرى چند سؤال خواهد كرد ، بىادبانه سخن خواهد گفت ؛ پس اعرابى آمد ، سلام نكرد گفت : كداميك از شما محمّد است ؟ ما گفتيم : چه مىخواهى ؟ حضرت فرمود : بگذاريدش ، اعرابى گفت : يا محمّد من پيشتر تو را دشمن مىداشتم اكنون كه تو را ديدم بيشتر تو را دشمن داشتم ، پس ما در غضب آمديم ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متبسّم گرديد ، خواستيم كه اعرابى را آزار كنيم حضرت فرمود : به حال خود باشيد . پس اعرابى گفت : يا محمّد تو دعوى مىكنى كه پيغمبرى و دروغ مىگوئى بر پيغمبران ، حجّتى و برهانى بر پيغمبرى خود ندارى ، حضرت فرمود : چه مىدانى كه من حجّت ندارم ، اعرابى گفت كه : برهان تو چيست ؟ حضرت فرمود كه : اگر خواهى برهان مرا از براى تو خبر دهد عضوى از اعضاى من تا آنكه برهان من تمام‌تر باشد ، اعرابى گفت : آيا عضو آدمى سخن مىگويد ؟ حضرت فرمود : بلى . پس حضرت خطاب كرد به امام حسن عليه السّلام كه : برخيز و حجّت بر اعرابى تمام كن ،