مختصر كرد ، چون فارغ شد پرسيد كه : چه حاجت دارى ؟ گفت : بىتاب تو گرديدهام ، شوهر ندارم ، مىخواهم مرا به مواصلت خود شاد گردانى ؛ فرمود : دور شو از من و مرا مستوجب عذاب الهى مگردان ، پس آن زن مبالغه و عجز مىكرد و مىگريست ، حضرت نيز مىگريست و امتناع مىنمود تا آنكه گريهء هر دو شديد شد ، در اين حال جناب امام حسين عليه السّلام به خيمه در آمد و آن حضرت نيز به گريهء ايشان گريان شد ، هر يك از صحابه كه داخل مىشدند حقيقت را نمىدانستند و به گريهء ايشان گريان مىشدند . تا آنكه صداى گريه از خيمهء ايشان بلند شد و آن اعرابيّه نااميد گرديد بيرون رفت ، و حضرت از آن منزل بار كرد . جناب امام حسين عليه السّلام به سبب تعظيم و اجلال از سبب آن حال از حضرت سؤال نكرد تا آنكه شبى جناب امام حسن عليه السّلام از خواب بيدار شد و مىگريست ، امام حسين عليه السّلام از سبب گريهء آن جناب پرسيد ، فرمود : خوابى ديدم و تا زندهام به كسى نقل مكن ، در خواب ديدم كه حضرت يوسف عليه السّلام در جائى نشسته بود و مردم به تماشاى جمال او مىآمدند ، من نيز رفتم ، چون وفور حسن و جمال او را مشاهده كردم گريان شدم ، چون نظر يوسف بر من افتاد گفت : سبب گريهء تو چيست اى برادر پدر و مادرم فداى تو باد ؟ گفتم : من قصّهء زليخا را به خاطر آوردم و عاشق شدن او جمال تو را ، و آزارهائى كه تو به سبب او در زندان كشيدى ، و آنچه به يعقوب پير رسيد از مفارقت تو ، به اين سبب گريستم و تعجّب كردم از حال زليخا ، يوسف گفت : چرا تعجّب نمىكنى از حال آن زن بدويّه كه در منزل « ابوا » عاشق جمال زيباى تو گرديد « 1 » . ايضا روايت كرده است كه مردى به خدمت حضرت امام حسن عليه السّلام آمد سؤالى كرد ، آن حضرت فرمود : پنجاه هزار درهم و پانصد دينار به او دادند ، پس او حمّالى آورد كه زرها را براى او بردارد ، حضرت طيلسان خود را از سر برداشت به آن سائل داد فرمود : اين را به كرايهء حمّال بده . اعرابى ديگر به خدمت آن حضرت آمد ، پيش از آنكه سؤالى كند حضرت فرمود : آنچه زر در خزانهء ما باقى است به او دهيد ، پس بيست هزار درهم به آن اعرابى دادند ، اعرابى گفت : اى مولاى من چرا نگذاشتى مدح و ثناى تو گويم و حاجت
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 408
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٠٨
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 18 .