گرديد ، پس يكى از صحابه آن جناب را گفت كه : يكى از اين فرزندان را به من ده تا بار تو سبك شود ، فرمود : برو كه خدا سخنت را شنيد و نيّت تو را دانست . پس حضرت امير المؤمنين عليه السّلام پيش آمد گفت : يا رسول اللّه يكى از اين دو شبلين خود را به من ده تا بار تو سبك گردد ، پس رو كرد به جناب امام حسن گفت : آيا مىروى به دوش پدر خود ؟ گفت : يا جدّاه به خدا سوگند كه دوش تو را بهتر مىخواهم از دوش پدر خود ، پس بسوى جناب امام حسين عليه السّلام ملتفت شد فرمود : آيا مىروى به دوش پدر خود ؟ او نيز مثل برادر خود جواب گفت ، پس ايشان را به خانهء فاطمه عليها السّلام برد ، آن مخدّره براى ايشان خرمائى چند مهيّا كرده بود ، آورد به نزد ايشان گذاشت . چون تناول نمودند ، سير شدند و شاد گشتند حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : اكنون برخيزيد و با يكديگر كشتى بگيريد ، پس برخاستند مشغول كشتى گرفتن شدند ، حضرت فاطمه عليها السّلام براى كارى بيرون رفته بودند ، چون داخل شد شنيد كه حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امام حسن عليه السّلام را تحريص مىكند بر انداختن امام حسين عليه السّلام مىفرمايد : بگير حسين را بر زمين زن ، فاطمه عليها السّلام گفت : اى پدر آيا شجاعت مىفرمائى بزرگتر را بر كوچكتر ؟ فرمود : اى فاطمه آيا راضى نيستى كه من گويم : اى حسن حسين را بر زمين زن ، اينك حبيب من جبرئيل مىگويد : اى حسين حسن را بر زمين زن « 1 » . ابن شهر آشوب روايت كرده است كه روزى عبد اللّه بن عبّاس ركاب امام حسن و امام حسين عليهما السّلام را گرفت و ايشان را سوار كرد ، شخصى به او گفت : تو از آنها به سال بزرگترى ، ركاب ايشان را مىگيرى و سوار مىكنى ؟ ! گفت : اى احمق مگر نمىدانى كه اينها كيستند ؟ اينها فرزندان رسول خدايند ، و اين از نعمتهاى خداست بر من كه سعادت ركاب دارى ايشان را يافتهام « 2 » .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 401
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٠١
هامش
( 1 ) امالى شيخ صدوق 360 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 3 / 451 .