تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
كيستى و ارادهء كجا دارى ؟ نام خود را نگفت و نام ديگر گفت ، گفتم : از كجا مىآئى ؟ گفت : از خانهء خود ، گفتم : در اين وقت به كجا مىروى ؟ گفت : به حيره ، گفتم : چرا نماز بامداد با امير المؤمنين نكردى ؟ گفت : مىترسم كه حاجت من فوت شود ، گفتم : صدائى شنيدم كه امير المؤمنين كشته شده است آيا خبر دارى ؟ گفت : نه ، گفتم : چرا نمىايستى كه تا خبر معلوم كنى ؟ گفت : پى كار خود مىروم و حاجت من از اين ضرورتر است . چون اين سخن را از او شنيدم ، گفتم : اى ملعون كدام حاجت ضرورتر باشد از تجسّس احوال امير مؤمنان و امام مسلمانان ، از او در خشم شدم به شمشير بر او حمله كردم ، در اين حال بادى وزيد و برق شمشير از زير عباى او ظاهر شد ، چون برق شمشير را مشاهده كردم گفتم : اين شمشير برهنه چيست كه در زير جامهء خود پنهان كرده‌اى مگر توئى قاتل امير المؤمنين ؟ مىخواست بگويد نه ، حق تعالى بر زبانش جارى كرد گفت : بلى ، پس من شمشير حوالهء او كردم ، او نيز شمشير حوالهء من كرد ، من ضربت او را رد كردم ، او را بر زمين افكندم . مردم رسيدند مرا مدد كردند تا آنكه او را گرفتم و دستهايش را بستم به خدمت تو آوردم . پس امام حسن عليه السّلام فرمود : حمد و سپاس خداوندى را سزاست كه دوست خود را يارى كرد و دشمن خود را مخذول گردانيد ، بعد از ساعتى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام چشم گشود مىگفت : اى ملائكهء پروردگار من ! رفق و مدارا كنيد با من . پس حضرت امام حسن عليه السّلام فرمود : اين دشمن خدا و رسول و دشمن تو ابن ملجم است ، حق تعالى تو را بر او قدرت داده است و نزد تو حاضر كرده‌اند او را . چون حضرت را نظر بر آن ملعون افتاد . به صداى ضعيفى گفت : اى بدبخت بر امر عظيمى اقدام نمودى ، آيا بد امامى بودم من براى تو كه مرا چنين جزا دادى ؟ آيا مهربان نبودم بر تو ؟ آيا تو را بر ديگران اختيار نكردم ؟ آيا به تو احسان نكردم و عطاى تو را زياده از ديگران ندادم ؟ آيا نمىگفتند مردم كه تو را به قتل رسانم و من به تو آسيبى نرسانيدم و در عطاى تو افزودم با آنكه مىدانستم كه تو مرا خواهى كشت ، و ليكن مىخواستم حجّت خداى تعالى بر تو تمام شود و خدا انتقام مرا از تو بكشد ، خواستم كه شايد از گمراهى خود برگردى ، پس شقاوت بر تو غالب شد مرا
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 345 | العلامة المجلسي