مسجد خواهد شد ، پيوسته زهر شمشير آن ملعون بر سر و بدن آن حضرت اثر مىكرد و مدهوش مىگرديد ، و مردم مىگريستند ، خاك مسجد را بر سر مىريختند . ناگاه صدائى از در مسجد بلند شد و ابن ملجم را دست بسته از در مسجد به درون آوردند ، و مردم او را لعنت مىكردند و آب دهان بر روى نحسش مىانداختند و گوشش را به دندان مىخائيدند و مىگفتند : اى دشمن خدا چه كردى ؟ امّت محمّد را هلاك كردى ، و بهترين مردم را شهيد كردى .
آن ملعون ساكت بود و سخن نمىگفت ، حذيفهء نخعى شمشير برهنه در دست داشت در پيش روى آن ملعون مىآمد و مردم را مىشكافت تا آنكه او را به نزديك حضرت آورد ، چون نظر امام حسن عليه السّلام بر او افتاد ، فرمود : اى ملعون تو كشتى امير مؤمنان و امام مسلمانان را ، آيا جزاى او از تو اين بود كه تو را پناه داد و بر ديگران اختيار كرد و به تو عطاها فرمود ، اى بدبختترين امّت . آن ملعون سر به زير افكند و جواب نگفت .
پس در آن وقت صداهاى مردم به گريه و نوحه بلند شد ، حضرت پرسيد از آن مردى كه آن ملعون را آورده بود كه : اين دشمن خدا را از كجا يافتى ؟ گفت : اى مولاى من ديشب با زوجهء خود در خانه خوابيده بودم ، من در خواب بودم و او بيدار بود ، چون صداى خبر قتل امير المؤمنين را از ميان آسمان و زمين شنيده بود ، مرا بيدار كرد گفت : تو در خوابى و امام تو على بن أبي طالب شهيد شده است ، من از خواب جستم گفتم : خدا دهنت را بشكند ، اين چه سخن است مىگوئى ، امير المؤمنين با مردم چه بد كرده است كه او را بكشند ، او خيرخواه مسلمانان است و پدر يتيمان است و شوهر بيوهزنان است ، كه را ياراى آن است كه او را بكشد ، او شير خداست .
پس آن زن گفت : چنين صدائى از آسمان شنيدم ، گمان دارم كه آن صدا را جميع اهل كوفه شنيده باشند ، در اين سخن بودم كه ناگاه صداى عظيم به گوشم رسيد ، شنيدم كسى مىگفت : قتل امير المؤمنين . پس شمشير خود را از غلاف كشيدم ، در خانه را گشودم و سراسيمه بيرون دويدم ، در اثناى راه اين ملعون را ديدم كه مىگريخت به جانب راست و چپ نظر مىكرد ، گويا راه بر او بسته شده بود ، به او گفتم كه : واى بر تو چرا سرگردانى ؟
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 344
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٤٤