تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦

مىگريختند ، روزى از طائف متوجّه مكّه گرديد ، ناگاه شيرى در برابر او پيدا شد ، چون نظرش بر ابو طالب افتاد به نزديك او آمد و رو بر خاك مىماليد و دم بر زمين مىسائيد و نزد او تذلّل مىنمود ، ابو طالب گفت : به حق آن خداوندى كه تو را آفريده است سوگند مىدهم كه بيان كنى چرا نزد من چنين تذلّل مىنمائى ، شير به قدرت خدا به سخن آمد و گفت : توئى پدر شير خدا و يارى كنندهء پيغمبر خدا و تربيت كنندهء او ، پس در آن روز محبّت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در دل ابو طالب جا كرد و ايمان آورد « 1 » . در حديث ديگر روايت كرده است كه : در شبى كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام متولّد شد ، ابو طالب او را بر سينهء خود گرفت و دست فاطمهء بنت اسد را گرفت بسوى ابطح آمد و ندا كرد به شعرى چند كه مضمون آنها اين است : اى پروردگارى كه شب تار ماه روشن را آفريده‌اى ، بيان كن از براى ما كه كودك خود را چه نام گذاريم ؟ ناگاه مانند ابر چيزى از روى زمين پيدا شد به نزديك ابو طالب آمد ، ابو طالب آن را گرفت و با على به سينهء خود چسبانيد و به خانه برگشت . چون صبح شد ديد لوح سبزى است ، در آن شعرى چند نوشته است و مضمون آنها اين است : مخصوص گرديديد شما اى ابو طالب و فاطمه به فرزند طاهر پاكيزهء برگزيدهء پسنديده ، پس نام بزرگوار او على است ، و خداوند علىّ اعلا نام او را از نام خود اشتقاق كرده است . پس ابو طالب آن حضرت را على نام كرد و آن لوح را در زاويهء راست كعبه آويخت ، و تا زمان هشام بن عبد الملك بود ، آن ملعون آن را از آنجا فرود آورد ، بعد از آن ناپيدا شد « 2 » . در كتاب روضة الواعظين و غير آن به سند بسيار از ابو سعيد خدرى و ديگران روايت كرده‌اند كه گفتند : روزى در خدمت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بوديم ، ناگاه سلمان فارسى و ابو ذر غفارى و مقداد و عمّار و حذيفه و ابو الهيثم بن تيهان و خزيمة بن ثابت و عامر بن واثله به خدمت آن حضرت آمدند و نشستند ، و آثار اندوه از روهاى ايشان ظاهر بود پس گفتند : پدران و مادران ما فداى تو باد يا رسول اللّه ، ما مىشنويم از جماعتى در

هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 2 / 196 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 2 / 199 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 306 | العلامة المجلسي