رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خرمائى تناول مىنمايد كه از مشك و عنبر خوشبوتر است و به خرماهاى دنيا مشابهت ندارد ، پس از حضرت التماس كردم كه دانهاى از آن خرما به من عطا فرما ، حضرت فرمود : تا گواهى ندهى به وحدانيّت حق تعالى و پيغمبرى من اين خرما بر تو حلال نيست ، فاطمه شهادتين گفت ، يك دانه از آن خرما گرفت و تناول نمود ، بعد از خوردن رغبتش به آن خرما زياده شد و دانهء ديگر از براى حضرت ابو طالب طلب نمود ، حضرت فرمود : به شرطى مىدهم آن دانه را كه ندهى به ابو طالب مگر بعد از آنكه تكلّم نمايد به شهادت و وحدانيّت خدا و رسالت من .
چون شب در آمد ، ابو طالب به نزد فاطمه آمد ، شميمى از فاطمه استشمام نمود كه هرگز چنان بوى خوشى نشنيده بود ، از او پرسيد كه : اين بوى خوش از چيست ؟ فاطمه خرما را بيرون آورد گفت : از اين خرماست ، ابو طالب از او التماس كرد كه خرما را بده كه تناول نمايم ، فاطمه گفت : تا شهادت ندهى به وحدانيّت خدا و رسالت محمّد مصطفى اين خرما را به تو نمىدهم ، ابو طالب بىتأمّل شهادت گفت ، فاطمه را گفت كه : اظهار مكن نزد قريش كه من شهادت گفتم كه من اسلام خود را براى مصلحت از ايشان پنهان مىدارم ، پس ابو طالب خرما را گرفت تناول نمود ، و آن خرماى بهشت بود ، و به آن نطفهء على بن أبي طالب منعقد شد . در همان شب با فاطمه مقاربت نمود ، فاطمه به آن حضرت حامله شد ، حسن و جمال آن گوهر صدف ولايت به سبب حمل آن ماه فلك امامت و خلافت مضاعف گرديد ، و در شكم او با او سخن مىگفت و در تنهائى مونس او بود .
روزى فاطمه به نزد كعبه آمد و جعفر طيّار به او همراه بود ، حضرت امير المؤمنين عليه السّلام در شكم فاطمه با جعفر سخن گفت ، جعفر از غرابت آن حالت افتاده مدهوش شد ، در آن حال بتهائى كه بر كعبه نصب كرده بودند به رو در افتادند ، پس فاطمه دست بر شكم خود ماليد گفت : اى نور ديدهء من تو هنوز از شكم بيرون نيامدهاى ، بتها تو را سجده مىكنند ، چون بيرون آئى رتبهء تو چون خواهد بود .
چون اين حالت را به ابو طالب نقل كرد ، گفت : اين دليل است بر آنچه مرا خبر داد شير در راه طائف ، و قصّهء شير چنان بود كه درّندگان چون ابو طالب را مىديدند از او
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 305
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٠٥