و يكى از براى من و يكى از براى على ، آن كافور را بياور كه مرا به آن حنوط كنند .
چون كافور را آورد فرمود : نزديك سر من بگذار ، پس پاى خود را به قبله كرد و خوابيد و جامهاى بر روى خود كشيد و فرمود : اى اسماء ساعتى صبر كن ، بعد از آن مرا بخوان ، اگر جواب نگويم على را طلب كن و بدان كه من به پدر خود ملحق گرديدهام .
اسماء ساعتى انتظار كشيد ، بعد از آن آن حضرت را ندا كرد صدائى نشنيد ، پس گفت : اى دختر مصطفى ، اى دختر بهترين فرزندان آدم ، اى دختر بهترين كسى كه بر روى زمين راه رفته است ، اى دختر آن كسى كه در شب معراج به مرتبهء قاب قوسين او ادنى رسيده است .
چون جواب نشنيد جامه را از روى مباركش برداشت ديد كه مرغ روحش به رياض جنّت پرواز كرده است ، پس بر روى آن حضرت افتاد و آن حضرت را مىبوسيد و مىگفت :
چون به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم برسى ، سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان .
در اين حال حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السّلام از در درآمدند و گفتند : اى اسماء مادر ما در اين وقت چرا به خواب رفته است ؟ اسماء گفت : مادر شما به خواب نرفته و ليكن به رحمت رب الارباب و اصل گرديده است ، پس حضرت امام حسن عليه السّلام خود را بر روى آن حضرت افكند و روى انورش را مىبوسيد و مىگفت : اى مادر با من سخن بگو پيش از آنكه روحم از جسد مفارقت كند ، و حضرت امام حسين عليه السّلام بر پايش افتاد مىبوسيد و مىگفت : اى مادر بزرگوار ! منم فرزند تو حسين با من سخن بگو پيش از آنكه دلم شكافته شود و از دنيا مفارقت كنم .
پس اسماء گفت : اى دو جگرگوشهء رسول خدا برويد و پدر بزرگوار خود را خبر كنيد و وفات مادر خود را به او برسانيد . پس ايشان بيرون رفتند ، چون نزديك مسجد رسيدند صدا به گريه بلند كردند ، پس صحابه به استقبال ايشان دويدند گفتند : سبب گريهء شما چيست اى فرزندان رسول خدا ؟ حق تعالى هرگز ديدهء شما را گريان نگرداند ، مگر جاى جدّ خود را خالى ديدهايد گريان گرديدهايد از شوق ملاقات او ؟ گفتند : مادر ما از دنيا مفارقت نموده .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 271
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٧١