تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩

در كشف الغمّه از اسماء بنت عميس روايت كرده است كه : حضرت فاطمه عليها السّلام در مرض وفات به من گفت : قبيح مىدانم از آنچه با مردگان زنان مىكنند ، ايشان را روى تخته مىگذارند و جامه بر روى ايشان مىكشند و حجم بدن ايشان بر مردان ظاهر مىشود ، اسماء گفت : اى دختر رسول خدا من به تو بنمايم چيزى را كه در حبشه ديده‌ام ، پس جريده‌هاى تر را از درخت خرما طلبيد نعشى ساخت و جامه بر روى آن افكند ، حضرت فاطمه عليها السّلام چون آن را ديد فرمود : بسيار نيكو است اين ، چون ميّت را در ميان اين مىگذارند مرد و زن از يكديگر ممتاز نمىشوند ، فاطمه عليها السّلام گفت : چون من بميرم مرا غسل بده ، و كسى را به نزد من مياور . چون آن حضرت از دنيا رفت ، عايشه آمد خواست داخل شود ، اسماء نگذاشت ، عايشه رفت به ابو بكر شكايت كرد و گفت : اين زن خثعميه بين من و دختر پيغمبر حايل مىشود ، از براى او نعشى ساخته است . چون ابو بكر به اسماء اعتراض كرد ، اسماء گفت : خود مرا چنين امر كرده است كه كسى را نگذارم كه به نزد او درآيد ، اين نعش را در حال حيات به او نمودم ، مرا امر كرد كه چنين چيزى را براى او بسازم . ابو بكر گفت : آنچه گفته است به عمل بياور و برگشت ، پس على عليه السّلام و اسماء او را غسل دادند « 1 » . در كتاب روضة الواعظين و غير آن روايت كرده‌اند كه : حضرت فاطمه عليها السّلام را مرض شديدى عارض شد و تا چهل روز ممتد شد ، چون خبر وفات آن حضرت به او رسيد ام أيمن و اسماء بنت عميس و حضرت امير المؤمنين را حاضر ساخت و گفت : اى پسر عم ! از آسمان خبر فوت من به من رسيد و من در جناح سفر آخرتم ، تو را وصيّت مىكنم به چيزى چند كه در خاطر دارم ، حضرت امير عليه السّلام فرمود : آنچه خواهى وصيّت كن اى دختر رسول خدا . پس بر بالين آن حضرت نشست و هر كه در آن خانه بود بيرون كردند . پس فرمود : اى پسر عم هرگز مرا دروغگو و خائن نيافتى ، از روزى كه با من معاشرت نموده‌اى مخالفت

هامش
( 1 ) كشف الغمّه 2 / 126 .