غسل و كفن فارغ شد ، جنازه را بيرون آورد و جريدى از درخت خرما روشن كردند با جنازهء آن حضرت بيرون آوردند ، تا آنكه در همان شب بر آن حضرت نماز گذاردند و جسد مطهّرش را دفن كردند .
چون صبح شد ابو بكر و عمر به عيادت فاطمه عليها السّلام آمدند ، در عرض راه مردى از قريش را ديدند از او پرسيدند كه : از كجا مىآئى ؟ گفت : از تعزيهء فاطمه مىآيم ، گفتند :
مگر وفات يافته ؟ گفت : بلى فوت شده است و در ميان شب او را دفن كردند ، پس آن دو ملعون از خوف تشنيع مردم بسيار متغيّر شدند و به جزع آمدند و به نزد امير المؤمنين عليه السّلام آمدند و گفتند : به خدا سوگند كه هيچ فرو نگذاشتى از مكر و حيله و بد كردن با ما ، اينها همه از كينههائى است كه از ما در سينه دارى ، اين مثل آن است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را غسل دادى و ما را خبر نكردى ، چنان كه ياد دادى ، پسر خود را كه به مسجد درآمد و صدا زد : اى ابو بكر از منبر پدرم فرود آى .
حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه : اگر سوگند خورم از براى شما آيا تصديق من خواهيد كرد ؟ گفتند : بلى ، پس حضرت ايشان را به مسجد درآورد و سوگند ياد كرد كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا وصيّت كرده بود كه ديگرى را در وقت غسل او حاضر نگردانم و نظر نكند به بدن او مگر پسر عم او ، پس من غسل مىدادم آن حضرت را و ملائكه مىگردانيدند او را ، و فضل پسر عبّاس آب به دست من مىداد و چشمهايش بسته بود ، چون خواستم كه پيراهن آن حضرت را بيرون كنم كسى از كنار خانه مرا صدا زد كه آواز او را شنيدم و صورت او را نديدم ، گفت : مكن پيراهن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ، مكرّر صداى او را مىشنيدم و او را نمىديدم ، پس پيراهن او را نكندم و دست در زير پيراهن كردم ، آن حضرت را غسل دادم ، پس كفن را به نزديك من آوردند و آن حضرت را كفن كردم ، بعد از كفن كردن پيراهن آن حضرت را كندم .
امّا پسر من حسن ، پس شما اهل مدينه مىدانيد كه او در اثناى نماز مىآمد و از صفها مىگذشت تا به نزد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىرسيد ، آن حضرت در سجده بود بر پشت آن حضرت سوار مىشد ، چون آن حضرت برمىخاست يك دستش بر پشت حسن بود و
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 266
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٦٦