تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧

يك دست ديگرش بر پاهاى او ، و چنين نگاه مىداشت تا از نماز فارغ مىشد ؟ گفتند : بلى مىدانيم اين را . باز فرمود كه : شما و همهء اهل مدينه مىدانيد كه گاهى كه حسن به مسجد درمىآمد و آن حضرت در اثناى خطبه بود ، او را بر گردن خود سوار مىكرد و پايش را به سينهء خود مىگرفت تا خطبه را تمام مىكرد ، و مردم برق خلخالهاى حسن را از منتهاى مسجد مىديدند . چون اين ملاطفتها را از جدّ بزرگوار خود ديده بود و بر منبر او بيگانه را ديد ، بر او دشوار نمود ، اين سخن را گفت و به خدا سوگند كه من او را امر نكرده بودم و سخن او به فرمودهء من نبود . امّا فاطمه پس مىدانيد كه من رخصت براى شما گرفتم ، به نزد او آمديد و سخنان او را شنيديد و خشم او را با خود دانستيد ، به خدا سوگند كه مرا وصيّت كرد كه شما را در جنازهء او حاضر نگردانم ، و در نماز بر او شما را مطّلع نكنم ، هرگز نخواستم كه خلاف وصيّت او كنم در حق شما . عمر گفت : اين سخنان لغو را بگذار ، اكنون مىروم بسوى قبرستان و او را از قبر بيرون مىآورم و بر او نماز مىكنم ، حضرت فرمود : به خدا سوگند كه اگر چنين امرى اراده كنى هرآينه پيش از آنكه به عمل آورى سرت را از تن جدا كنم ، پس سخن ميان حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و آن ملعون بلند شد ، نزديك بود كه بر يكديگر حمله كنند ، مهاجر و انصار جمع شدند و گفتند : به خدا سوگند كه راضى نمىشويم كه در حق پسر عم رسول خدا اين سخنان ناسزا گفته شود . چون عمر ديد كه فتنه برپا مىشود ، دست برداشت و رفت « 1 » . كلينى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه : چون بعد از وفات حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حضرت فاطمه عليها السّلام مظلوم شد ، به نزد قبر پدر بزرگوار خود آمد زبان به شكايت گشود و شعرى ادا نمود كه مضمونش اين است : بعد از تو فتنه‌ها برپا شد و صداها بلند شد ، اگر تو حاضر بودى اينها نمىشد ، چون از ميان ما رفتى گرديديم مثل زمينى كه باران نبيند ، و قوم تو مختل شدند ، پس مطّلع شو بر احوال ايشان و غافل مباش

هامش
( 1 ) علل الشرايع 185 .